نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

۵ مطلب با موضوع «وقایع اتفاقیه» ثبت شده است

     یک هفته از توقیف شدن روزنامه ی قانون می گذرد. می خواستم خیلی زودتر از این ها در این مورد مطلبی منتشر کنم ولی منتظر ماندم تا بسیاری از گفتنی ها گفته شوند و بعد بتوان شاید از زاویه ای دیگر نیز به این موضوع نگریست.. زاویه ای کم تر پرداخت شده ولی نه خیلی بدیع!

     بلافاصله بعد از شنیدن خبر توقیف این روزنامه اوّل همان سوال ساده ی همیشگی به ذهنم آمد که: چرا؟ اغلب با این سوال به دنبال علت می روم و بعد سوال اساسی دیگری به ذهنم می آید که: چگونه؟ ذیلاً کمی از این روند چرایی و چگونگی که بر من گذشت می نویسم.

     گزارشی که مطبوعات منتشر کرده اند عموماً و عیناً اینگونه است: "نظر به اعلام جرم سازمان اطلاعات سپاه و معاونت حقوقی و امور مجلس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علیه روزنامه قانون دایر بر افترا و نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی، مستنداً به بند 5 اصل 156 قانون اساسی در راستای وظایف قوه قضائیه در پیشگیری از وقوع از جرم و در راستای ماده 114 آئین دادرسی کیفری ، روزنامه قانون توقیف می‌باشد."

      امّا بند 5 اصل 156 چیست؟ اصل 156 قانون اساسی می‌گوید:

قوه قضاییه قوه‏ای است مستقل که پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت و عهده‏دار وظایف زیر است‏:

 1 - رسیدگی و صدور حکم در مورد تظلمات، تعدیات، شکایات، حل و فصل دعاوی و رفع خصومات و اخذ تصمیم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبیه، که قانون معین می‌کند.

2 - احیای حقوق عامه و گسترش عدل و آزادیهای مشروع.

3- نظارت بر حسن اجرای قوانین.

 4- کشف جرم و تعقیب مجازات و تعزیر مجرمین و اجرای حدود و مقررات مدون جزایی اسلام.

5- اقدام مناسب برای پیشگیری از وقوع جرم و اصلاح مجرمین.

     و ماده ی 114 آئین دادرسی کیفری عبارت است از:  جلوگیری از فعالیت تمام یا بخشی از امورخدماتی یا تولیدی از قبیل امورتجارتی، کشاورزی، فعالیت کارگاه ها، کارخانه ها و شرکت های تجارتی و تعاونیها و مانند آن ممنوع است مگر در مواردی که حسب قرائن معقول و ادله مثبته، ادامه این فعالیت متضمن ارتکاب اعمال مجرمانه‏ای باشد که مضر به سلامت، مخل امنیت جامعه و یا نظم عمومی باشد که در این صورت، بازپرس مکلف است با اطلاع دادستان، حسب مورد از آن بخش از فعالیت مذکور جلوگیری و ادله یادشده را در تصمیم خود قید کند. این تصمیم ظرف پنج روز پس از ابلاغ قابل اعتراض در دادگاه کیفری است.

     در اینجا قصد ایراد وارد کردن به قوانین را نداریم. هرچند بسته به نگرشمان می توانیم و حتی به عنوان اعضای جامعه مختاریم این کار را هم انجام دهیم ولی در اینجا صرفا روند تفکری آزاد را بر این مساله بر می گزینیم. خوب است در اینجا به دو اصل از فصل 3 قانون اساسی نیز اشاره کنیم:

اصل‏ بیست و سوم: تفتیش‏ عقاید ممنوع‏ است‏ و هیچکس‏ را نمی توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏
عقیده‏ ای‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار داد.

اصل‏ بیست و چهارم: نشریات‏ و مطبوعات‏ در بیان‏ مطالب‏ آزادند مگر آنکه‏ مخل‏ به‏
مبانی‏ اسلام‏ یا حقوق‏ عمومی‏ باشد. تفصیل‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند.

      با نگاهی گذرا به دو اصل پیاپی فوق خیلی ساده در میابیم که مطابق قانون اساسی: هر کس می تواند هر عقیده و اعتقادی که می خواهد داشته باشد و با آن زندگی کند ولی به محض اینکه خواست آن را نشر کند و عقیده اش را در معرض عموم قرار دهد؛ یعنی از مطبوعات و نشریات و احتمالا سایر رسانه ها  استفاده کند، زیر نظر چشم های قانون قرار خواهد گرفت، چشم هایی که عینکی به چشم دارند که یک شیشه اش از جنس ایدئولوژی اسلامی و شیشه ی دیگرش از جنس حقوق عمومی مردم است. قطعا روی تعبیری که قانون از ایدئولوژی و حقوق عمومی دارد نیز می توان بحث کرد که از آن می گذریم. موضوع این است که شما نمی توانید هر طور که می خواهید نظرتان را که از عقیده یا اندیشه تان نشات می گیرد آزادانه در جامعه رها کنید؛ حتّی اگر حبس شدن آن عقیده در درونتان مساوی با به چرک نشستن آن باشد!

     آنچه در بند فوق شرحش رفت نگاهی بود که می توان به قانون داشت. اینکه قانون اساسی و بندهایش تعبیری را آزاد می گذارند که اگر کسی که نظرات غیر ایدئولوژیک معروف اسلام، عقیده ای متفاوت و یا حرفی که ممکن است از آن برداشت های مختلف شود، دارد در جامعه لب به سخن بگشاید، به منافع عمومی تجاوز کرده و احتمالا قصد مشوش کردن اذهان عمومی را دارد. همین قابلیت قانون دست سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اطلاعات سپاه، معاونت فلان جا و بهمان ستاد و غیره و غیره را باز می گذارد تا با برداشت فوق از هر موسسه ای که کارش انتشار اندیشه، طنز، حرف مفت، حرف حق و در یک کلام سخنی که در برهه ای از زمان از نویسنده ای زده شده  است شکایت کند. شکایت روندی قانونی دارد که در هر مملکتی توسط مراجع قضایی پی گیری و اجرایی می شود. در ایران متاسفانه این روند به سرعت و با نهایت شدت و اغلب از آخر شروع می شود. اینکه بلافاصله اعلام جرم می کنیم و در کارها وقفه ایجاد می کنیم، توقیف می کنیم. اینکه بلافاصله می بندیم، می گیریم، می بریم و . . .

     بدون هیچ ادعایی نظرم این است که تا زمانی که اتهام کسی اثبات نشده نباید جلوی کارش را بگیریم. فکر می کنم قانون نیز با تمام قاطعیتش، این موضوع را تایید میکند. ولی در ایران برخورد با هر اتهامی بلافاصله اعلام جرم و اعمال قانون است. هر عقل سلیمی می پذیرد که تصمیم از روی ظن و گمان منطقی نیست، نه برای قانون و نه برای شاکیان! آوردن داستانی نیز شاید خالی از لطف نباشد:

     مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.

پائولو کوئیلو میگوید: «همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم.»

     هرگز نمی خواهم نوشته ام عطر و بوی صرفا سیاسی، صرفا فرهنگی یا صرفا هر چیزی بگیرد! چه ذهن انسان با مجموعه ای از این مفاهیم درگیر است که در سطح جامعه نیز بر یکدیگر اثر می گذارند. مثل همیشه به خودمان برگردیم. وقتی همه چیز اینقدر نسبی است و از هر کلامی می توان هزار و یک برداشت داشت؛ چرا انسان باید شک و شکایت کند؟ اگر قدرت سخن گفتن به همه ی ما داده شده است خب ما نیز سخنمان را بگوییم. چرا مانع کار دیگران می شویم؟ می توانیم اصلا کار خویش را پیش قانون نبریم که ضعفش را به رخمان بکشد. این را تنها با این فرض مطرح می کنم که قانون و اعمال کنندگانش فقط به شکایت یک ارگان به سازمان یک مطبوعات ( یا فرد به فرد) می پردازد و قبل از آن دخالتی نمی کرده و صرفا نقش ناظر را ایفا می کرده است. خلاصه بیایید تلاشمان را بکنیم که نگذاریم در جامعه مان قانون، قانون را توقیف کند.

     سعی می کنم خیلی در این مفاهیم متلاطم شده در جامعه مان شنا نکنم که احتمالا نه شناگر ماهری هستم و نه زیاد دریا دیده ام. صرفا تنی به آب دادم و جست و جویی کردم در جهت یافتن پاسخی و مثل همیشه دریافتم که هرچند پاسخ بسیار شفاف است اما در ایران مثل الماسی است که در آب انداخته ای، از شدت زلالی نمی توان دیدش ولی شاید بشود لمسش کرد.

     یک بار در دفتر نت برداری دوستم، بهنام فلاح، جمله ای را دیدم که همواره در مواقعی این چنین، که در جامعه مان کم هم رخ نمی دهد، از ذهنم می گذرد. با این جمله به این جستارمانندِ بسیار دنباله دار پایان می دهم . . . :

     "آزادی جاییست که فاصله ی میان اندیشیدن و نوشتن، قلم باشد."

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
آران نصیری

 

     چندی پیش در جلسه ی درس استاد بزرگواری نشسته بودم، در این جلسه دانشجویان رفتارهای غیرمعمول(البته آنگونه که ما غیرمعمولش می پنداریم وگرنه خوابیدن سر کلاس ها، بازی کردن با تلفن همراه هوشششمند موقع تدریس معلم، ترک کلاس برای کشیدن سیگار و جواب دادن به تلفن و صحبت کردن با کنار دستی موقع تدریس استاد به نظر بسیاری در این جامعه و مع الاسف در جامعه ی دانشگاهی به عرفی بی قواره تبدیل شده است) و ناشایستی از خود به نمایش می گذاشتند که نه در شان کلاس بود، نه در شان دانشجو و نه در شان استادی که هفتاد و اندی سال سن دارد و کلامش برای طالب علم کم از گنج نیست. استاد اهل درگیری لفظی با دانشجوها نبود و کلامش نیز به قدری قدرت داشت که با چند جملهه ی مختصر هم دانشجو را متوجه اشتباهش کند هم بقیه را متوجه عمق فاجعه ای که این جامعه گرفتارش است نماید. آن چهه در زیر می آید برداشت من از ماهیت آنچه است که در آن جامعه ی کوچک 50 نفری(که 20 نفرش غایب بودند که پایانن ترم بیایند و جزوه کپی بگیرند و به خیالی نمره ببرند) شاهدش بودم و می دانم ممکن است که در جامعه ی هشتاد میلیونی، سیصد و هجده میلیونی و یا هفت و نیم میلیاردی نیز شاهدش باشم.

     همه ی ما این روزها شاهد رفتارهای موجودی به نام "دونالد ترامپ" در قدرتمند ترین کشور جهان هستیم. پیش تر ها نیز شاهد رفتار شخصی به نام "محمود احمدی نژاد" در مملکت خود بودیم. این دو فرد هرچند شاید تفاوت های بسیار داشته باشند، طبیعتاً مانند هر دو انسانی، شباهت هایی نیز دارند. اولی می خواهد سکان هدایت یک کشور را به دست بگیرد و دومی نیز 8 سال سکان داری کرده است. هر دوی این نفرات نظرات و تفکراتی داشته و دارند که بویشان آدم را خفه می کند. البته اصل حق آزادی عقیده و برابری این اجازه را به ما نمی دهد که به خاطر بو دادن افکار یک نفر او را مورد خطاب قرار دهیم، ما نیز حق داریم فکری را گسترش دهیم که با آن موافقیم و از عطرش خوشمان می آید؛ اما آنچه مهم است اینکه اصلوب عقلی و منطقی مسائلی هستند که در طول زمان تغییر نمی کنند؛ یعنی آنچه که عاقلانه می نماید همواره رنگ و بویی مشخص دارد و هر کسی در درون خویش این را احساس می کند؛ از این احساس نمی توان گریخت. نظرات، جبهه گیری ها و اندیشه های ناآگاهانه، دگم و ناعاقلانه خودشان را دیر یا زود رسوا می کنند، اگر در جامعه ایی  هنوز کسانی باشند که شامه شان کار کند!

     وقتی در ابتدا به رفتار چنین افرادی می نگریم، چنانچه انسانی برخورد نماییم، چون هستند و چون با ما روی این زمین زندگی می کنند نمی توانیم منکر وجودشان شویم و یا از آن ها بدمان بیاید ولی وقتی این اشخاص خواهان جایگاهی در اجتماع هستند، جایگاهی مدیریتی، که خواه ناخواه تصمیماتشان روی جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اثر می گذارد، این حق نیز برای ما به وجود می آید که نگران باشیم و ارزش هایی که خود و عده ای بر آن ها استوارند را در خطر ببینیم. باید اجازه داشته باشیم که از نظر خود در برابر بویی که ممکن است سال ها آزارمان بدهد دفاع کنیم.

      جامعه ی ایران حداقل تجربه ی 8 سال زندگی در چنین فضایی را دارد. 8 سالی که در آن، جهانیان به ما نگریستند و گفتند که چه بر سر اندیشمندان و عاقلان این ملت آمده است که نمادشان کسی است که چنین بی پرده و عریان بلاهتش را به نمایش می گذارد و نمایندگی یک کشور را می کند. نمی خواهم از احمدی نژادها انتقاد کنم؛ چون از آنچه به آن خواهمم پرداخت دور می شوم، صرفاً می خواهم در این بخش به این موضوع اشاره کنم،چرا که به کارمان خواهدآمد، که حواسس ما به آن چه مدتی درون آن زندگی می کنیم عادت می کنند، به بوها، صداها، منظره ها و ملموساتی که برای زمانی نسبتاً طولانی پیرامونمانند. گویی کور، کر و کرخت می شویم و بویایی مان هم حساسیتش را از دست می دهد؛ همان طور که بارها این را تجربه کرده ایم زمانی که غذایی در خانه می پزد ولی ما بویش را بعد از مدتی احساس نمی کنیم ولی اگر خود زمانی محیط را ترک کرده به آن برگردیم بوی غذا را حس خواهیم کرد و یا اگر کسی در را بگشاید بیش تر از ما نسبت به عطر آن حساسیت نشان خواهد داد. همین مساله موجب می شود که اشتباهاتی که ما در فضای پیرامونمان به آن ها خو گرفته ایم در نظر کسانی که خارج از این فضا هستند بسیار بزرگ تر نماید. این مساله بود که موجب می شد سال ها سایت ها و نشریه ها و رسانه های خارجی در مورد احمدی نژاد بنویسند و تیتر هایی از سر تعجب بزنند ولی ما بنشینیم و بگوییم: انشالله درست می شود، بگذارید یارانه ها را هدفمند کنند شاید درست شد!!! مساله در مورد آقای ترامپ نیز همینطور است. ملت آمریکا شاید او را به عنوان رییس جمهور و فرمانده کل قوایشان انتخاب کنند، همان گونه که جرج بوش پسر را انتخاب کردند، ولی دنیای خارج از آمریکا و حتی عده ای در درون ایالات متحده هنوز کرخت نشده اند.

     حال چنین اتفاقاتی را در نظر بگیرید. واقعه ای چنین روی می دهد و فردی که با صراحت معیارهای ادب، اخلاق و عقلانیّت را نقض می کند می شود بزرگ مملکتی. خواه ناخواه پس از مدتی فضای کشور بوی افکار این فرد را می گیرد(از این که این همه کیبوردم بو گرفت و فضای وبلاگ بویناک شد عذرخواهی می کنم، نوشته فعلا چنین تمثیلی به خود گرفته، امیدوارم به قول سقراط با کش دادنش کمان تمثیلم نشکند!). هر جامعه ای نیز نسلی در حال بلوغ دارد. بلوغ دوره ای است که تفکر و اندیشه ی فرد شروع به کامل شدن می کند و این تکامل خواه ناخواه متاثر از فضاییست که رشد در آن واقع می شود؛ همچون گیاهی که اگر در تاریکی بروید زرد می شود و اگر در نور خورشید، سبز و یا چون گلی که اگر در لیوانی از رنگ بگذاریش رنگ لیوان را به گلبرگ هایش خواهد گرفت و اگر بگذاری بر ذات خویش ببالد رنگ خود خواهد داشت: سفید، سرخ و یا صورتی! بسیاری از متولدین دهه ی هفتاد که اکنون دانشجویان این مرز و بومند در دوره ی بزرگی به نام احمدی نژاد به این بلوغ رسیده اند. بر هر که نام بزرگ بگذاری و بر مسند امور مملکتی بگماری چه خودش بخواهد چه نه، الگو می شود. فکرش، نگاهش و بو و کاپشنش الگو می شوند و بیش از همه هم برای نسل در حال بلوغ الگو می شوند. فکر نامعقول، نگاه مغرض، بوی ناخوشایند و کاپشن تزویر و ریا و . . .

     در دوره ی بلوغ مجموعه رفتارهایی در فرد شکل می گیرد که معمولاً تا آخر عمر ویژگی های بارز رفتاری اش را شامل می شوند. ترک گفتن و تغییر آن ها نیز بعد از مدتی کار سختی خواهد بود، فرد با آن ها زندگی می کند و از کوزه ی وجودش می تروادشان. کوزه ی وجود بخش بزرگی از نسل احمدی نژاد پر از رفتارهای احمدی نژادی شده است. این تقصیر هیچ یک از این اشخاص نیست که عاداتی پیدا کرده اند که نامعقول می نماید و در نظر اهل تفکر ناشایست، ولی وظیفه هرگز انسان را تنها نمی گذارد. آن که نمی خواهد بیاندیشد آن زمان مشخص ثبات شخصیت را که بگذراند دیگر چاره ای جز کنار آمدن با ناخالصی هایش را ندارد. اربعینی در ماده ای بدبو خوابیده و امکان صاف شدنش فراهم نشده است و خودش نیز بعدا بر پالایش خود همت نکرده است. 

     امید هم چون وظیفه همیشه کنار انسان است. این ماییم که گاه صورتشان را نگاه نمی کنیم و غافل می مانیم. امیدوارم نسل هایی که ناخواسته در محیطی نامطبوع از نظر فکری بلوغ یافته اند با کمک گرفتن از بال های اندیشه، خود آفتاب خود گردند و بر ناصافی ها فایق آیند. اگر روزی نیز ملتی، ترامپی یا ترامپ مانندی(به قول آن بزرگوار، فامیل دور) را به بزرگی خود برگزیدند خدا کمک حال نسل ترامپ هم باشد مثل نسل احمدی نژاد!

      منبع تصویر: بخشی از روجلد هفته نامه ی خبری تحلیلی صدا. دوره ی جدید. شماره­ ی 76. شنبه 31 فروردین ماه 1395

 

    

    

    

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۱
آران نصیری

     پیش نوشت: متن پیش رو صرفا یک دل نوشته است و همین.

     همیشه که قرار نیست انسان هایی در پاکستان، بلژیک، فرانسه یا هرنقطه از این کره خاکی ِآبی، به دست انسان-نماهایی به هلاکت برسند، تا به یاد انسان، معنا و مفهوم گمشده در دنیای کنونی بپردازیم. دنیای هیاهوها، جایی که اخبار مختلف سلبریتی ها و اینکه با چه کسی در ارتباطند نقل محافل می شوند، دنیای حماقت های مدرنی مانند ترامپ و داعش، دنیایی که ده درصد کل بودجه نظامی سالانه آن می تواند فقر و گرسنگی(مفهومی که شاید ما هیچ وقت با آن مواجه نشده ایم) را پایان دهد اما در آفریقا، سوریه و بسیاری از محل ها، صحنه هایی می بینیم که مارا به تمدن کنونی مان مشکوک می کند، دنیای تراژدی های خنده دار اما به لطف تکرار ِروزمره، عادی!

     نمی خواهم همه جا را تیره وتار نشان دهم، در همین دنیا که چنگ و دندان به روی هم تیز کرده اند، یا به قدری سر در گریبان اند که نمی دانند چه اتفاقاتی در دور و برشان می افتد یا عنصر بی تفاوتی در اکثر جاها رخنه کرده، یک معلم خاشی، در راه نجات دانش آموزان جان خود را از دست داد. شهری با 160هزار نفر در سیستان و بلوچستان ایران. سکوت خبری حول حوش این حادثه مرا در فکر فرو برد. شاید چون اکانت اینستاگرامی نداشت تا از وزش گرد و باد به صورت یهویی عکس بیندازد و یا توییتی روانه نماید.

     دبستان شهید رحیمی روتک، 53 دانش آموز در حال تحصیل داشت که باد شدیدی باعث ریزش دیوار می شود و دو معلم به کمک دانش آموزان می شتابند اما ریزش دیوار خود  آنان را نیز گرفتار می کند و حمیدرضا گنگوزهی جان خود را از دست می دهد.مبارزه آرام با طبیعت سخت و خشن و ناآرام، مردان کویری را چنان پرورده که زندگی شان تهی از آفرینندگی و امید آفرینی نیست. معلمی که فداکاری و انسانیت را نه بانشستن در کافه های روشنفکری، نه با غرق شدن در لای کتاب ها، نه با هرچیز عادی، که با دادن جانش به ما آموخت.

     روحت شاد معلم خوب،حمیدرضا گنگوزهی.

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۸
بهنام فلاح

اول خبری رو که باعث شد این مطلب به ذهنم برسه رو بخونید لطفا:

یک قاضی آمریکایی می گوید ایران باید به خانواده قربانیان حمله تروریستی 11 سپتامبر 10.5 میلیارد دلار غرامت بپردازد.به گزارش میزان به نقل از خبرگزاری "بلومبرگ"؛ "جرج دنیلز"، قاضی آمریکایی در نیویورک، با صدور حکمی عجیب گفت:  ایران موظف است به خانواده قربانیان 11 سپتامبر غرامت بپردازد.
قاضی دنیلز همچنین خواهان پرداخت ۳ میلیارد دلار دیگر  به شرکت‌های بیمه‌ای که پرداخت خسارت‌ها و توقف فعالیت های تجاری ناشی از این ماجرا را بر عهده گرفتند، پرداخت نماید.
بر اساس این گزارش،  آنطور که قاضی دنلیلز گفته است ایران در دفاع از خود در این پرونده و این‌که به خرابکاران و هواپیما ربایان این ماجرا  کمک می کرده، ره به جایی نبرده است.
حکم قاضی دنیلز در روز چهارشنبه تصویب خسارت قاضی دادگاه ناحیه‌ای آمریکا در ماه دسامبر سال گذشته است.
بلومبرگ نوشت: در حالی‌که گرفتن خسارت از یک کشور خارجی مخالف آمریکا دشوار است، احتمال دارد شاکیان این پرونده از قانونی  پیگری کنند که به دولت اجازه می‌دهد از اموال مسدود شده تروریست‌ها در آمریکا برای جبران مافات این مسئله استفاده شود.

و در ادامه ی مطلب فقط می تونم در ارتباط با این مساله یک جریانی از سریال رو مطرح کنم:

 

FAMILY GUY

-پیتر اینجا محل یازده سپتامبره.

:همون که صدام انجام داد؟

-نه

:ارتش عراق؟

-نه

:یه یارو عراقی؟

-نه

:یه زنی که یه سری رفت عراق؟

-نه پیتر،عراق بدبخت هیچ ربطی به این قضیه نداشت،کار یه مشت عربستانی و مصری و لبنانی بود که هزینه اش رو یه یارو عربستانی که تو افغانستان زندگی می کرد پرداخت و بوسیله پاکستانی ها پناه داده شد.

:یعنی دیگه باید به ایران حمله کنیم؟

 Family guy,S7 E4

   همونجور که دیدید گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر زدند گردن مسگری اما نتیجه امنیتی که دلایلش در پست بعدی اعلام میشه اینه:

نتیجه گیری امنیتی: آمریکایی ها اگر فقط سفر اتباع سعودی را به اروپا و آمریکا و اتباع اروپا و آمریکا را به سعودی کنترل کنند، نزدیک به بسیاری از ترورهای جهان کم می شود.

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۰
بهنام فلاح

فاضل خداداد، شهرام جزایری، امیرمنصور آریا، بابک زنجانی و...

صد وبیست و سه میلیارد تومان، بعدی نزدیک به سیصد میلیارد تومان، سه هزار میلیارد تومان ودیگری که ادعا می کند،22میلیارد یورو دارایی دارد.  

   هردم ازین باغ بری می رسد و تحلیل گران عزیز معمولا به دو دسته تقسیم می شوند که گروهی این افراد را دزد و رانتخوار و ویژه خوار و کلاهبردار و مفسد فی الارض می نامند و عده ای القابی همچون نابغه و زرنگ و مغز اقتصادی و کارآفرین و مظلوم سیاست بازی و...استفاده می کنند.

قصد تایید یا رد هیچ گروهی را ندارم، روی سخنم چیز دیگری است.به نظرمن در قضاوت هایمان،اظهار نظر هایمان، قبل از آنکه حکمی راجع به میوه هایی مانند بابک زنجانی یا شاخه هایی مانند دولت صادر کنیم،اندکی راجع به خودمان،مردمی که ریشه و بدنه اصلی محسوب می شوند تامل کنیم...

بلی ما...ما که سرزمین میانبرها را برای خودمان ساخته ایم،تاکید میکنم ساخته ایم...

فرهنگی ساخته ایم که افراد با ثروتشان موفق میشوند، با مدرکشان معرفی می شوند...

فرهنگی که متراژ خانه مهمتر از آرامش درون خانه است...

فرهنگی که مقصد مهمتر از مسیر است...

در فرهنگی که تقلب، شرمساری نمی آورد و نوعی زرنگی محسوب میشود...

در فرهنگی که با افتخار از قوانینی که دور زده ایم می گوییم و فکر میکنیم ما ایرانیان بالاترین ضریب هوشی جهان را داریم...اکثر ما شناگر های قابل و توانایی هستیم که فقط دریا ندیده ایم و در کنار کودک بازیگوش درونمان،افراد نابکار دیگری نیز وجود دارند...

حرف و سخن بسیار است،اما هیچ اعدامی نمی تواند روح حاکم بر افراد را از میان بردارد، بابک زنجانی های بالقوه ی بسیاری همین الان در جامعه مان قدم می زنند،که درصدد اضافه کردن بر صفر های ارقام بالا هستند.

و جمله آخر از شعبانعلی عزیز:

در فرهنگی که جلوتر بودن مهمتر از جلو بودن باشد، همه عقب می مانند.

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۴
بهنام فلاح