نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

(چند قطره طنز نیز آمیخته ام به کلام ولی متن را در آن نخوابانده ام که صفرا و مشکلات گوارشی بیاورد)

     در ابتدا از حضرت مولانا عذرخواهی می کنم که مجبور شدم بعد هشتصد سال، شاه بیتشان را اینگونه مثل نسخه های کپی و ایرانی پراید کم کیفیت کرده و با آن تیتر بزنم. چه کنم؟ عشق ها هم این روزها در ایران شده اند مثل پراید؛ نه کیفیت دارند، نه لذت رانندگی به آدم القا می کنند، اغلب بیمه بدنه و شخص ثالث هم ندارند؛ به جایش فقط می روند، و وسط ده کوره ای رهایت می کنند!

     راستش آنچه که ترغیبم نمود تا در این مورد کیبورد فرسایی کنم، دیدن پست های عده ای از دوستان و عزیزان در فیسبوک و اینستاگرام بود. بگذارید طبق روال ذیلاً کمی مقدمه ببافم تا برسم به جریان اصلی متن.

     در مورد ماهیت وجودی عشق، نه در ظرفیت این نوشته است و نه من در حدی هستم که بخواهم توضیحات تخصصی بدهم. فقط میدانیم که پدیده ای است که هست و بنی بشر از ازل، چپ و راست و به دلایل گوناگونی(که شاید برای خود هرفرد فقط بامعنا بیایند) گرفتارش می شود. به قول شیخ بزرگوار، سعدی: "عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود/هرکه از این داغ بر چهره نشانی دارد"

     و در مورد ماهیت وجودی فضاهای اجتماعی مجازی هم می توان رفت و خِر عزیزانی مثل جناب زاکربرگ را گرفت و ازیشان به عنوان نمونه ی بارز بنیانگذاران شبکه های اجتماعی مجازی سوال کرد. ما به عنوان استفاده کننده ی اغلب صرف، می توانیم بگوییم این ابزار نیز وجود دارد و مورد استفاده ی اغلب افرادی که به تلفن همراهی با قابلیت دخول به نت و وب دسترسی دارند، قرار می گیرد.

     آن زمان های دور،اینجا ایران را می گویم، بیش تر مردم نظراتشان را در مورد خیلی چیزها برای خودشان نگه می داشتند و مخاطبانشان بیش تر به بقّال محل و در و همسایه و جمع فامیل و دوستان خلاصه می شد. آن عده ی قلیلِ اهل قلم و اندیشه هم گاه برای نشر افکارشان از نوشتن در کتاب ها و مجلات و روزنامه ها بهره می بردند و توسط عده ای، کم تر قلیل، خوانده می شدند. ولی این روزها با وجود اینستاگرام و فیسبوک و تلگرام و وبلاگ و وبسایت و غیره و غیره مردم همان دم که بر ذهن و چشم و گوش مبارکشان مساله ای خطور می کند یا چیزی نازل می شود دست به پست می شوند و جماعتی را از آن مطلع می سازند. خودتان این قسمتش را تجربه کرده اید و طیف گسترده ای از پست های مربوط به اوف شدن انگشت شست پا گرفته تا شام  پنجشنبه شب با رفقا از زیر سرانگشتانتان گذر کرده است!!!

     خوب حالا عزیزی می آید دل به کمان ابرویی(یا هم تتو ابرویی) کافر کیش می سپارد . . . تمام شد. به هرکدام از صفحات مجازی که سر می زنی ایشان بزمی به راه انداخته اند و چپ و راست از فواید عشق بر قلب و عروق و سخنان نویسنده ی فقید کلمبیایی،مارکز، در مورد عشق جوانی و شورهایش پست می گذارند. گاه پا را فراتر گذاشته عکس هایی دست در دست معشوق اغلب در کافه کلاسیکی، پلاک 7ئی، دربندی پست می کنند و زیرش عبارت "عشقم، نفسم، عمرم" را با تبدیل ش و س به ج با کلی اموجی بوس و چشمک و تگ معشوق به عنوان کپشن و گاه به طرزی حرفه ای هشتگ هم می زنند که دنیا بداند این عشق دارد با قساوتی بیش تر ازقلب تیره و تار اعضای داعش سر عاشق ما را می برد! ما هم خوب لایک می کنیم و می گذریم و حجم اینترنت رفته را صدقه سر عشق نوپایشان کرده برایشان آرزوی خوشبختی می کنیم. گاهی آن زیر که شصت-هفتاد تا عبارت "عشقتان پایدار داداشم/عجیجم،بوچ بوچ(که البته اغلب معلوم نیست عاشق را بوسیده اند یا معشوق را :|)کامنت کرده اند، ما هم یک قلبی و نشانه هایی مبنی بر ارادتمان بر دوستمان(که گاهی فقط فین فین کردن های باهممان در دوران ابتدایی را به یاد داریم و جدیداً در فضای مجازی یافته ایم همدیگر را(الان این ینی ما خیلی خوبیم و آنکه با ما بیفتد از این جلف بازی ها در نمی آورد مثلاً!!!؟؟؟)) میگذاریم.

      3 الی 9 ماه بعد،در خوشبینانه ترین حالت، بعد از پایان ترم ها که دوران رهایی از افسردگی ما است. دوران افسردگی عزیزانمان شروع می شود. ناگهان هرچه پست کرده بودند را به باد قلّاشی می دهند و صفحه های سیاه و سفید و دود سیگار و تیغ روی رگ میشود آنچه ما باید از پشت صفحات نمایش حداقل 4 اینچی مان تماشا کنیم و گاه لاجرم دوبار بزنیم روی صفحه که نگویند در شادی مان بود و در غممان نیست و اگر فردا روزی دم در دانشگاه دیدمان سلاممان با نگاهشان که نه، با کلامشان پاسخ بگیرد.

     حالت غریب دیگری هم هست که زیاد به آن نمی پردازم و همین طور مختصر بیانش می کنم. قومی هم هستند که فقط بی خودی رگ می زنند. یعنی بزمی نبوده از اوّل و از وقتی فالوشان کردیم و پیشنهاد دوستی داده ایم و گرفته ایم فقط ناله ی فراق و نبود یار داشته اند. بررسی دلایل این مورد بماند برای مجالی یا شاید نوشته ای از نویسنده ای دیگر!

     غرض از این همه شعر و غزل گفتن رسیدن به این سوال بود که: برادر من/خواهرمن،‌ دوست عزیز، دل جنابعالی مگر کاروانسرای عباسی است که زمانی جماعتی در آن می آمدند و می رفتند و روزشان را شب می کردند و اکنون شده تماشاخانه ی جماعتی دیگر؟!

     گفتم که ما همه گم شده ی عشق هستیم و خواهیم بود ولی آیا لازم است ماجراها و شکست هایمان را و آن چه بر دلمان می گذرد را در معرض نمایش عموم بگذاریم؟ دل انسان آخرین نقطه ای است که ممکن است در معرض دید دیگران، آن هم نه هر دیگرانی،و آن هم نه همه اش(احتمالاً دردها و زخم هایش) قرار بگیرد. حالا هی سفره ی دل خود را بریزید جلوی زمین و زمان تا ببینید چه می شود.

     بهترین کاربرد صفحات اجتماعی مجازی رد و بدل افکار و نظرات است؛ نگرش ها و دیدگاه ها و تبادل اطلاعاتی که این دنیا را بهتر از آنی بکند که هست. مسائل معنوی ذاتی جداگانه دارند و هرگز در قالب هایی سطحی قابل بیان نخواهند بود.

     بیش تر از این اگر بخواهم بگویم نوشته ام رنگ نصیحت به خود می گیرد؛ چه هدف ما در اینجا بیش تر طرح و سوال و آزاد گویی در مورد بعضی مسائلی ست که گاه ذهنمان را درگیر می کند. فقط این را نگفته نگذارم که هر چیزی اگر عمق یابد از طول و عرضش کاسته می شود، چه هرکه عقلش کامل تر قولش مجیزتر. عشق هم همینطور است. سخن و عکس و پست پاسخگوی جواب های ما در این زمینه ها نیستند. از فضاهای مجازی در حد ظرفیتشان استفاده بکنیم؛ چرا که گنجایش بیش تر از آن را ندارند.

    

    

    

    

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۱
آران نصیری

    

     شنبه ی پیش رو(اگر امروز را 21ام بدانیم) 22 اسفند ماه است. سلف غذاخوری دانشجویان دانشگاه تبریز فقط تا این روز غذا رزرو می کند. استادها و دانشجویان این هفته(یعنی از 15ام تا 22ام) سست بودند و عدّه ای نیز هنوز هفته بهه پایان نرسیده برخی کلاس ها را زمین زدند و اینطور که معلوم است هفته ی آینده هیچ کلاسی تشکیل نخواهد شد. اینن درحالی است که از هیچ جای تقویم آموزشی نیمسال دوم یک هفته کاسته نشده است. این یعنی هفته ای که دانشجوی ایرانی به دانشگاه نمی رود جزو ساعات تدریس استاد و ساعات تحصیل دانشجو محسوب می گردد.

     سری به ادارات هم که می زنیم بیش تر از دغدغه ی ارباب رجوع، نامه ها و درخواست های مرخصی زودتر از موعد است که رد و بدل می شود و روی بورس است. هیچ جای تقویم های اداری نوشته نشده است که روند خدمت رسانی در روزهای نزدیک اعیاد تعطیل و یا کند شود.

     کوچولوهای دوست داشتنی صدا و سیما هم بعد از اینکه با پلیس و همراه پلیس بودن آشنا شدند، پدر و مادرانشان از مدرسه مجوز ترخیص زودتر از موعدشان را می گیرند و بساط دردر را به راه می اندازند.

     مصداق های بسیار دیگری را نیز از این شتاب زدگی در جهت باز کردن بندها و زنجیر های علم و دانش و کار و خدمت از زندگی افراد و مجال کشیدن نفسی راحت و آزاد می توان یافت و همچون پاراگراف های فوق نام برد!!!!! ولی همین چند سطر کافی است که به فکر بیافتیم که واقعا چرا؟ چرا در ایران همه می خواهند از آن لحظه ای که در آن هستند فرار کنند؟ چرا اکنون مهم نیست؟ چرا اکنون همیشه برای افراد این جامعه زاید است و توفیق و بهروزی همواره در ظرف زمانی است که قرار است بیاید؟

     تعطیلات لازم است. بودن در کنار خانواده و دوستان و کسانی که آراممان می کنند لازم تر. ولی نفس راحت الزاماً داخل هیچ کدام از این ها منتظر ننشسته است که داخل ریه های ما کشیده شود. نفس راحت همین جا باید فراهم شود. همین الان پشت نیمکت های دانشگاه، جلوی تخته سیاه(این روزها وایت برد شاید!)، پشت میز اداره، در خیابان و . . . 

     اگر اکنون وظایفی مانند خواندن چند صفحه کتاب(این شاید خوش بینانه ترین حالتش باشد که دانشجو کتاب به دست بگیرد و با علاقه بخواند و کشف کند و بیاندیشد، در دانشگاه ها بیش تر علاقه به جزوه های دستنویس و گاه کپی جزوه ی دانشجوی مردود ترم قبل است)، تدریس چند سرفصل، راه انداختن کار چند انسان و امضا کردن چند برگه، برایمان بی معنی بیایند، چطور ممکن است دریا و شمال و آنتالیا و خوابیدن تا لنگ ظهر در روزهای عید سرشار از معنی باشند؟

     چرا هرگز نمی خواهیم رودر رو شویم با آنچه هر روز بر مشکلاتمان می افزاید. چرا روراستی اینقدر سخت می نمایدمان؟ تعطیل کردن کلاس و زمین زدن وظیفه را به چه دلیلی بر خود حق می دانیم و اگر کسی بر قاعده برخورد کند انسان آنرمال و تُخسی محسوب می شود؟ به نظر من همه اش از همان نخواستن اکنونمان حاصل می شود. در کلاس هایمان نه استاد روی دیدن دانشجو را دارد و عشق به تدریس و بیان مطالبی، گاه واقعا وقت گیر، در حوصله اش می گنجد و نه آن که اسمش دانشجوست، حرارت جویندگان و پویندگان دانش را دارد.

     کسی را می شناسم که می گفت ایرانی ها مبتلا به بیماری خاصی شده اند که هنوز هیچ نامی برایش پیدا نشده. آن ها دلخورده از گذشته، دلبریده از اکنون و دلزده از فردایشان هستند. فضایی مه آلود اطراف اذهانشان را گرفته و نمی گذارد شفاف بیاندیشند.

     مساله ای که به آن اشاره می کنم گستردگی بسیاری دارد و می تواند از منظر های مختلف مورد بحث قرار گیرد. هدف از این خُرد-نوشته ها بیش از هرچیز این است که سوال و دغدغه ایجاد کند و ما را وادارد که بیاندیشیم در مورد مسائلی که به آن ها خو گرفته ایم و عادت کرده ایم ولی به عواقبش بی توجه ایم. اکنون برای ما عادّی است که هر کسی نزدیک اعیاد و تعطیلی ها و آخر هفته ها به فکر برنامه ریزی باشد برای تعطیلاتش و کم تر به کارش بیاندیشد. دلایلی را هم که هرشخصی برای کم کاری بیاورد کمابیش برای ما مقبول جلوه می کند، ولی آیا باید اینگونه باشد؟ اگر چنین است هم ما وو هم آن فرد که چنین دلایلی می آورد در فهم مغوله ی کار و تفریح دچار مشکلیم.

     شتاب زدگی ما برای زودرس کردن تعطیلات و بهانه هایی برای پیچاندن کلاس و اداره و کار نشانگر مشکلی است از نظر فرهنگی عمیق! مساله ای اصلی نیست ولی نمودی است از آسیب ها و مسائلی به مراتب مهم تر. ما را چه شده است که اثبات مسائل و قضایا سر کلاس های درس برایمان سخنان بی معنی و بی دلیل جلوه می کند؟ چرا قوانین و مقررات چیزهایی هستند برای دور زدن؟ چرا حقوق اداره هرگز کافی نیست و چرا برای جبران آن باید کار ما کم و یا چشم ما پی جیب ارباب رجوع باشد؟

     وقت آن است که اندکی به خودمان بیاییم. به اصل مشکل بنگریم و از دلیل تراشی ها و گریزهای بی معنی بپرهیزیم. چراکه بعد از همه ی این گریز ها باز هم سر کار اصلی مان بازخواهیم گشت و باز به دنبال تعطیلاتی، عیدی، وفاتی خواهیم گشت که بگریزیم ولی چرا گریز؟ همواره رویارویی با حقیقت(به خلاف برخی واقعیت ها) برای نفس کاهلمان دشوار خواهد نمود ولی باید به یاد داشت که:"گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است؛ چراکه تنها حقیقت است که رهایی می بخشد."

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۱۷
آران نصیری

متن زیر را که در ادامه ی پست قبلی از صفحه ی یکی از طنز نویسان کشورمون ابراهیم نبوی برداشتم بخونید لطفا:

 من نمی فهمم این آمریکایی های عملگرا که هر کاری را با تکرار کردن یاد می گیرند، چرا این یکی را نمی فهمند؟ دیروز دولت عربستان اعلام کرده که عامل ترورهای سن برناردینوی کالیفرنیا همین سال 2014 از عربستان سعودی بازدید کرده و زنش را همان جا گذاشته توی ساکش آورده آمریکا، که دو تایی منفجر بشوند و دنیا را از شر خودشان راحت کنند. 

یعنی اگر پاسپورت تمام تروریست های پانزده سال اخیر در آمریکا را بررسی کنند، تروریست ها یا متولد عربستان بودند، یا مصر، یا پاکستان یا امارات، کلا محل ولادت تروریست ها به پنج تا کشور نمی رسند. آن وقت به جای اینکه برای ورود و کار این تروریست های عرب یا پاکستانی مانع درست کنند، مانع ایرانی هایی می شوند که یا برای خوشگذرانی به آمریکا می روند، یا درس یا زندگی بهتر، اصلا ایرانی ممکن است ترور کند؟ اصلا ایرانی حال و حوصله این کارهای سخت و با دردسر را دارد؟ اصولا یک ایرانی به پنج دلیل با ترور و عملیات تروریستی مخالف است:
یک، باید کار با برنامه باشد و همینطوری نمی توان الکی رفت ترور کرد، ایرانی هم حوصله این سوسول بازیها را ندارد.
دو، تروریست انتحاری باید به یک چیزی اعتقاد داشته باشد، ایرانی ها هر شش ماه یک بار نظرشان عوض می شود، زن تروریست ایرانی هم تا برسد به شب عملیات یکهو دیدی شد فمینیست وسط کالیفرنیا لخت مادرزاد با خواهران اوکراینی اعلام همبستگی کرد.
سه، عملیات تروریستی پنهان کاری می خواهد، یک ایرانی اگر برای ترور هم بخواهد برود، اول به همه دوستان و فامیلش خبر می دهد، بعد هم استتوس می کند می گذارد توی فیسبوک، همه می فهمند. شما یک کودتا در ایران نام ببرید که از دو هفته قبلش لو نرفته باشد، اصلا ایرانی ها اهل مخفی کاری نیستند.
چهار، آدمی که مثل آب خوردن و به هیچ دلیلی فحش می دهد که ترور نمی کند، ترور کار آدمهای ضعیفی است که فحش دادن بلد نیستند. الآن شما یک استتوس بگذارید توی فیسبوک که امروز روز تولدم است. نیم ساعت بعد بیست تا کامنت می گذارند که « غلط کردی»، « تو گه خوردی به دنیا آمدی مزدور»، « ای خاک بر سر ما که تو به دنیا آمدی»، « به ما چه ربطی دارد که تو به دنیا آمدی، کاش مرده بودی.» طرف هم اصلا تو را نمی شناسد، ولی حال می کند به تو فحش بدهد. آدمی که بلد است فحش بدهد که دیگر ترور نمی کند.

پنج، کلا کاری که به نتیجه برسد، مطمئنا کار ایرانی نیست، مگر اینکه آن ایرانی سالها بیرون ایران زندگی کرده باشد و اصلا زبان فارسی هم از یادش رفته باشد و حداقل از آخرین قورمه سبزی، لواشک، آبگوشت، سوهان و سماورش پنج سال گذشته باشد.
نتیجه گیری امنیتی: آمریکایی ها اگر فقط سفر اتباع سعودی را به اروپا و آمریکا و اتباع اروپا و آمریکا را به سعودی کنترل کنند، شصت درصد از ترورهای جهان کم می شود.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۱
بهنام فلاح

اول خبری رو که باعث شد این مطلب به ذهنم برسه رو بخونید لطفا:

یک قاضی آمریکایی می گوید ایران باید به خانواده قربانیان حمله تروریستی 11 سپتامبر 10.5 میلیارد دلار غرامت بپردازد.به گزارش میزان به نقل از خبرگزاری "بلومبرگ"؛ "جرج دنیلز"، قاضی آمریکایی در نیویورک، با صدور حکمی عجیب گفت:  ایران موظف است به خانواده قربانیان 11 سپتامبر غرامت بپردازد.
قاضی دنیلز همچنین خواهان پرداخت ۳ میلیارد دلار دیگر  به شرکت‌های بیمه‌ای که پرداخت خسارت‌ها و توقف فعالیت های تجاری ناشی از این ماجرا را بر عهده گرفتند، پرداخت نماید.
بر اساس این گزارش،  آنطور که قاضی دنلیلز گفته است ایران در دفاع از خود در این پرونده و این‌که به خرابکاران و هواپیما ربایان این ماجرا  کمک می کرده، ره به جایی نبرده است.
حکم قاضی دنیلز در روز چهارشنبه تصویب خسارت قاضی دادگاه ناحیه‌ای آمریکا در ماه دسامبر سال گذشته است.
بلومبرگ نوشت: در حالی‌که گرفتن خسارت از یک کشور خارجی مخالف آمریکا دشوار است، احتمال دارد شاکیان این پرونده از قانونی  پیگری کنند که به دولت اجازه می‌دهد از اموال مسدود شده تروریست‌ها در آمریکا برای جبران مافات این مسئله استفاده شود.

و در ادامه ی مطلب فقط می تونم در ارتباط با این مساله یک جریانی از سریال رو مطرح کنم:

 

FAMILY GUY

-پیتر اینجا محل یازده سپتامبره.

:همون که صدام انجام داد؟

-نه

:ارتش عراق؟

-نه

:یه یارو عراقی؟

-نه

:یه زنی که یه سری رفت عراق؟

-نه پیتر،عراق بدبخت هیچ ربطی به این قضیه نداشت،کار یه مشت عربستانی و مصری و لبنانی بود که هزینه اش رو یه یارو عربستانی که تو افغانستان زندگی می کرد پرداخت و بوسیله پاکستانی ها پناه داده شد.

:یعنی دیگه باید به ایران حمله کنیم؟

 Family guy,S7 E4

   همونجور که دیدید گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر زدند گردن مسگری اما نتیجه امنیتی که دلایلش در پست بعدی اعلام میشه اینه:

نتیجه گیری امنیتی: آمریکایی ها اگر فقط سفر اتباع سعودی را به اروپا و آمریکا و اتباع اروپا و آمریکا را به سعودی کنترل کنند، نزدیک به بسیاری از ترورهای جهان کم می شود.

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۰
بهنام فلاح

فاضل خداداد، شهرام جزایری، امیرمنصور آریا، بابک زنجانی و...

صد وبیست و سه میلیارد تومان، بعدی نزدیک به سیصد میلیارد تومان، سه هزار میلیارد تومان ودیگری که ادعا می کند،22میلیارد یورو دارایی دارد.  

   هردم ازین باغ بری می رسد و تحلیل گران عزیز معمولا به دو دسته تقسیم می شوند که گروهی این افراد را دزد و رانتخوار و ویژه خوار و کلاهبردار و مفسد فی الارض می نامند و عده ای القابی همچون نابغه و زرنگ و مغز اقتصادی و کارآفرین و مظلوم سیاست بازی و...استفاده می کنند.

قصد تایید یا رد هیچ گروهی را ندارم، روی سخنم چیز دیگری است.به نظرمن در قضاوت هایمان،اظهار نظر هایمان، قبل از آنکه حکمی راجع به میوه هایی مانند بابک زنجانی یا شاخه هایی مانند دولت صادر کنیم،اندکی راجع به خودمان،مردمی که ریشه و بدنه اصلی محسوب می شوند تامل کنیم...

بلی ما...ما که سرزمین میانبرها را برای خودمان ساخته ایم،تاکید میکنم ساخته ایم...

فرهنگی ساخته ایم که افراد با ثروتشان موفق میشوند، با مدرکشان معرفی می شوند...

فرهنگی که متراژ خانه مهمتر از آرامش درون خانه است...

فرهنگی که مقصد مهمتر از مسیر است...

در فرهنگی که تقلب، شرمساری نمی آورد و نوعی زرنگی محسوب میشود...

در فرهنگی که با افتخار از قوانینی که دور زده ایم می گوییم و فکر میکنیم ما ایرانیان بالاترین ضریب هوشی جهان را داریم...اکثر ما شناگر های قابل و توانایی هستیم که فقط دریا ندیده ایم و در کنار کودک بازیگوش درونمان،افراد نابکار دیگری نیز وجود دارند...

حرف و سخن بسیار است،اما هیچ اعدامی نمی تواند روح حاکم بر افراد را از میان بردارد، بابک زنجانی های بالقوه ی بسیاری همین الان در جامعه مان قدم می زنند،که درصدد اضافه کردن بر صفر های ارقام بالا هستند.

و جمله آخر از شعبانعلی عزیز:

در فرهنگی که جلوتر بودن مهمتر از جلو بودن باشد، همه عقب می مانند.

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۴
بهنام فلاح

پیش نوشت:این متن را در صفحه ی نویسنده ی خوب و خوش قلم مهدی یزدانی خرم دیدم، حیفم آمد شما هم نخوانید یا با این نویسنده  آشنا نشوید.

   پاپ فرانسیس در حال دعا برای جنین یک عروس حامله...کل این صفت ها در تناقض است با کاتولیسم سنتی، زنی که موقع ازدواج حامله است و اصولا برای طفلی که ازنظر کلیسا حرامزاده به شمار می آید، اما فرانسیس این قواعد را شکسته است، پدر مقدس کاتولیک ها این روزها سخن از دوران جدید می زند، از نگاه نو...قبل از او بندیکت آن روحانی عجیب در تصمیمی خارق العاده وپس از برخی افشاگری ها در باب روابط منحرف چند کشیش با پسران نوجوان اعلام کرد نمی تواند رهبر مسیحیان کاتولیک باشد؛ یک حرکت تاریخی و کنار رفت...اتفاقی که کم در واتیکان افتاده...حالا بر تپه ای که میگویند حاوی استخوان های پترس است،در کنار نمازخانه ی سیستین، پاپ جدید آشکار کودکی را دعا می کند که قبل از ازدواج شکل گرفته...چند قرن قبل را، هنری هشتم را از یاد نبریم که به خاطر عدم اجازه طلاق همسرش از کلیسای رم برید و اسقف نشین کانتربوری را مرکز مسیحیت انگلیس کرد و رم حاضر شد انگلیس را ازدست بدهد اما طلاق را قانونی نکند...تاریخ کاتولیسم پر است از این رویدادها و حالا این مرد عجیب با این رفتار خلاصه ای از تاریخ واتیکان را نقض می کند...دستش برشکم زن باردار از دل تاریخی بیرون آمده که ترکیبی است از خون،هنر،زن کشی و راز...دستی که از تغییر حرف می زند. 

 

دست تغییر

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۵
بهنام فلاح

    



     آن جایی که صحبت کم می شود، نوشته کافی است. 

     نه اوّلین، ولی از منظر اجتماعی، اساسی ترین وسیله ی برقراری ارتباط ما انسان ها با یکدیگر زبان است. این ابزار قدرتمند به دو طریق مورد استفاده ی ما قرار می گیرد: 1. از طریق صحبت کردن و ایجاد اصواتی معنا دار و 2. روی کاغذ آوردن افکارمان و به عبارتی نوشتن آن ها. در هر دو ی این اعمال ما نخست می اندیشیم و سپس با استفاده از زبانمان یا قلممان اندیشه مان را مستقیم، از طریق اصوات معنادار، یا غیر مستقیم(با واسطه)، از طریق نوشته، به اذهان مخاطبانمان منتقل می کنیم. این خلاصه ای است از سیستم برقراری ارتباط میان ما از طریق زبان. البته در اینجا قصد آن را ندارم که بحث را در باب زبان را بگشایم؛ چرا که همانا زبان، موضوعی گسترده است و بحث در باب آن نیز هدف این خُرد-نوشته ی فرهنگی نیست.

     با مقدمه ی فوق در اینجا می خواهم ابتدا مختصراً به تفاوت دو روش انتقال افکار از طریق زبان بپردازم و این تفاوت را در جامعه ی خودمان مورد بررسی جزئی قرار داده و سپس اندکی از فواید نوشتن در جامعه ی ایرانی بگویم. البته این نوشته تنها اندیشه ای است در باب اینکه " چرا نوشتن می تواند به جامعه ی ایران و در معنایی خاص به خود افراد جامعه مان کمک کند؟" و در حقیقت کاربردی است از مفاهیمی مانند زبان، خواندن، نوشتن و از همه مهم تر اندیشیدن برای کمک به خویشتن خویش. در نتیجه موضوع، خود نوشتن و فواید آن نیست. مساله این است که این نمود زبانی از نظر من چه تفاوتی با صحبت کردن دارد و چرا می تواند گاه موثرتر از آن عمل کند و اثر بگذارد.

     یکی از تفاوت های این دو روش، یعنی صحبت کردن و نوشتن، در میزان زمان و اندیشه ای است که در پس آن هاست. هنگام صحبت کردن مقصود ما این است که به سرعت جان کلام را بیان کنیم و مفاهیم مورد نظرمان را درر محدوده ای زمانی به مخاطب یا مخاطبانمان منتقل کنیم. اینکه تا چه حد دقیق و کامل این کار را انجام دهیم به قدرت تفکر و اندیشه و تسلطمان بر موضوع مورد نظر بستگی دارد. حال آنکه هنگام نوشتن روند اندیشیدن ما به گونه ای دیگر است. پروژه ای است که مدام روی آن حرکت می کنیم و مانور می دهیم تا به بهترین شکل منظورمان را بیان کنیم. در نوشته ی خویش بالا و پایین می رویم. مطالب را بارها سامان دهی می کنیم و در حد توانمان بهترین کلماتی را که می توانند مفاهیم مد نظرمان را منتقل کنند را انتخاب می کنیم. نوشتن مانند مقطع زدن به جریان افکارمان است. جزئی از این جهان را انتخاب می کنیم و در موردش می اندیشیم و افکارمان را با نوشتن ثبت می کنیم؛ سپس به نوشته هایمان می نگریم و دوباره به آن ها می اندیشیم. سعی و خطا می کنیم، صاف تر و صریح ترشان می کنیم و سرانجام یا در دفترمان می مانند یا منتشر می شوند تا خوانده شوند و ارتباط برقرار کنند. در این معنی ما به برقراری ارتباط از افقی فراتر از "دیگری" نیز نگاهه کردیم؛ یعنی نوشتن ابزاری برای برقراری ارتباط با خویشتن. این همان چیزی است که در هر لحظه اتفاق می افتد. ما دائماً به زبانی با خویش در حال اندیشه ایم و حال همان اندیشه را نمودی بیرونی می  دهیم.

     اتفاقی که در اینجا می افتد مشخص است. ما هنگام نوشتن صحیح تر نیز می اندیشیم. اجازه بدهید بهتر بگویم: شفاف تر می اندیشیم؛ یعنی مطلوب خویش را، خواه منطقی اندیشیده باشیم و خواه غیر منطقی، به بهترین شکلی که در نظرر خویش متصوریم بیان داشته ایم. کاری به درست اندیشیدن و معیارهایش ندارم. آنکه می اندیشد، هنگام نوشتن زمان بیشش تری برای بیان شفاف اندیشه اش دارد نسبت به زمانی که در مورد آن سخن می گوید.

     تفاوت دیگر گستره­ ی مخاطبان و موقعیت ارتباط برقرار کردن آن ها با مطلب بیان شده از سوی ماست. اندیشیدن به موضوعات مختلف و نوشتن درباره ی آن ها این فرصت را به ما می دهد که مخاطب خود را بیابیم. در حالی که ما با معدود افرادی در طول روز صحبت می کنیم که واقعاً هم­اندیش ما هستند و به موضوعاتی که ما بهشان فکر می­کنیم علاقه­ مندند. از طرفی شما هرگز با همکار یا هم­کلاسیتان در مورد مسائل عمیق و دغدغه های فکری و انسانیتان، در صورت وجود، سخن نمی­گویید و کم­تر احتمال می­دهید که حتی اگر باب سخن را بگشایید مورد توجه ایشان قرار گیرید. پس چه خوب است که ما انسان­ها در تنهایی خویش اندیشه­ هامان را،فارغ بالانه، سامان ببخشیم و بنویسیمشان و گاه نشرشان دهیم تا خوانده شوند؛ شاید هم­فکر و هم­دردی پیدا شود که بخواند و نظری هم داشته باشد چه بسا سازنده. این قطعاً آسان­تر از این نیز هست که در خیابان راه بیوفتیم و دغدغه هایمان را برای همدیگر تعریف کنیم؛ البته که این کار عیبی هم ندارد ولی جامعه­ ای که در موردش حرف می زنیم هنوز به قدری سنّتی و قشری هست که توانایی برتابیدن این مسائل را نداشته باشد. و اگر نه آزادی اندیشه معنایی جز سیّالیت جریان بیان نظرات در فضای جامعه، چه زیر درخت،چه در باجه ی یک بانک، چه در وبلاگ و چه در روزنامه و . . . ندارد!

     موضوع دیگر سطح بحث­ های ما با یکدیگر است. چقدر واقعاً صحبت­ های روزانه­ ی ما با اطرافیانمان جدی است؟ تا چه حد می­توانیم با همشهری­ ها و هموطنان مان در مورد مسائلی که درگیرمان کرده­ اند مستقیم و بدون گریز صحبت کنیم؟ و چقدر این گونه صحبت­ ها مقبولند؟ بررسی چرایی عدم مقبولیّت و یا کم بودن این بحث­ها در جامعه­ ی ما در این نوشته نمی­ گنجد ولی ما را به این پاسخ رهنمون می­ شود که وقتی نمی­ توان زیاد صحبت کرد، در عوض می­توان بیش­تر نوشت.

     از طرف دیگر نوشتن روشی متفاوت برای تبادل نظرات است. هرکس اندیشه­ ی خویش را می­ پروراند و آن را نشر می­ دهد. طبیعی است منتقدان و تاییدکنندگانی داشته باشد و مهم این است که این ارتباط ادامه داشته باشد که نتیجه اش جریان یافتن خون اندیشه است در رگ­ های جامعه. هر فرد،گروه،حزب،تشکیلات و . . . با نوشته هایش خویش را سامان می­دهد و اینگونه آن جریاناتی که در زمزمه­ های درونی افراد و گاه گلایه ها و گفت و گوهای در پستو جریان داشتند به سطح جامعه می­ آیند. اکنون این جریانات دیده می­شوند و اگر فرصت یابند(که اگر آزادی به معنای خالص آن در جامعه وجود داشته باشد این فرصت را می­ یابند)، می­ توانند در هر عرصه­ای خود را نشان دهند. فارغ از اینکه برخورد افکار متضاد،متناقض و حتّی همسو چقدر زیباست، همواره برای دوری از تعصب به پشتوانه­ ای فرهنگی احتیاج دارد تا کار به نزاع نکشد. اینکه جامعه­ ی ایران به این سطح از فرهنگ رسیده که آیا افکار متضاد توانایی تحمل و هم­زیستی با هم را خواهند داشت یا خیر؟ و آیا این امواج افکار پس از رسیدن به هم می­ توانند مدام ایجاد شوند و ادامه یابند و پویایی تبادل نظرات را در اجتماع حفظ کنند؟ جای سوال و بحث فراوان است ولی به نظر من جامعه­ ی ایران تا رسیدن به آن مرحله کار فراوانی دارد(از پیشینه­ ی تاریخی این مباحث صرف نظر می­ کنم و بحث در این باب را که آیا ایران قبلاً به چنین مرحله­ ای رسیده و سپس جریانات آن ادامه نیافته به مجالی دیگر وامی گذارم).

     اکنون قلم به دست گرفتن(در معنای استعاری­ اش) و ثبت افکارمان، شاید نخستین گام باشد در شکل گیری جریانات اندیشه­ مندی در جامعه­ مان. اگر هر کس بیاندیشد، اندیشه ­اش را ثبت کند و آن را نشر دهد آنگونه که هست و صادقانه و بدون تعصب نظرات دیگران را نیز بررسی کند، اندیشه اش می­بالد، و در معنای واقعی نیز می­بالد، این بالیدن و رشد به این معناست که اندیشمند حتّی نقض اندیشه اش را نیز ممکن است پذیرا شود و اصلاح آن را پذیرا گردد. چه بسا در این راه چگونه اندیشیدنش نیز متحوّل گردد!

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۲
آران نصیری

تلویزیون دارد احاطه‌مان می‌کند. رسانه‌های تلویزیون‌گرا، ستاره‌های تلویزیون‌ساخته، بشقاب‌های ماهواره‌ای، و کانال‌های رنگارنگ. و ما غافلیم که «خواندن» دارد اساساً ور می‌افتد. برای ما که معجزه‌ی پیامبرمان، روشنفکرانه‌تر از هر دین دیگر، خواندنی است، و هنر غالب تمدنی‌مان (یعنی شعر) با متن سروکار دارد، نه تصویر، اعلام مرگ قریب‌الوقع  «خواندن» باید انداممان را به لرزه درآورد.

                                                       منبع: همشهری جوان، ۹ اسفند ۱۳۹۳، شماره‌ی ۴۹۶    

باسلام، اینجاییم تا در پایان دومین دهه زندگی مان، اولین گام های نوشتن را برداریم. سعی خواهیم کرد که نظرات و روز نوشت هایمان راجع به اتفاقات، خلاصه ای از کتاب هایی که میخوانیم، فکر هایی که از سرمان میگذرند و هرانچه را که شاید در بهتر دیدن وفهمیدن فضا ومکانی که در آن هستیم به مددمان بیایند را بنویسیم و نشردهیم.

خیلی در جست و جو برای نام وبلاگ بودیم،اما همه شان یا تکراری بودند ویا بامفاهیمی که ما در نظر داشتیم جور در نمی آمدند،تا اینکه رسیدیم به کتاب نونِ نوشتن محمود دولت آبادی. اسم جالبی بود برای ما،چون در نونِ نوشتن که نه،شاید در نقطه نونِ نوشتن هستیم،اولین گام های نوشتن مان.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۱۵
بهنام فلاح