نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

نونِ نوشتن

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم

چند ماه پیش درصدد نوشتن رزومه ای برای شرکت در یک دوره کوتاه بودم. خب همون اول یه سرچ در گوگل راجع به نوشتن رزومه کردم و نمونه های مختلف و زیادی دیدم، اما چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد و در کتاب آخرین سخنرانی هم بخشی ش رو دیدم جای خالی نوشتن راجع به شکست ها بود. در همه ی رزومه ها از افتخارات و جوایز و دوره هایی که قبلا گذروندی و نمره های مرتبط و مسایل مثبت خیلی میشد دید اما جایی برای نوشتن شکست ها نبود. اینکه فردی در چه دوره هایی چه شکستی رو متحمل شده یا چه درس هایی گرفته از اون یا اون شکست باعث چه تغییراتی شده و یا حتی چه شکست هایی در تجارب قبلی اش داشته که فرد رو مطمئن میکنه در این شغل یا دوره، عملکرد بهتری(منجر به پیروزی) خواهد داشت؟

رَندی پُش که در نوشته قبلی راجع بهش نوشتم، در دانشگاه برای هرتیم که بهترین شکست رو هم داشته جایزه ای تخصیص میداد. یعنی مشخص میکردن کدوم تیم با توجه به چه هدف ها و ابزارهایی شکست رو تجربه کرده و به بهترین اون ها یه عروسک پنگوئن میدادن. دلیل انتخاب پنگوئن هم این بوده که باید اولین پنگوئن به آب بپره تا  بقیه بدونن حیوان شکارگری اون دور و اطراف نیست. از ماجرای پنگوئن ها میشه این رو فهمید که حتی به فرض شکارشدن اولی، بقیه جان سالم به در میبرن. مطمئنا روزی اگر بخوام از کسی سوالی بپرسم قبل از موفقیت هاش از شکست ها و رویهای شکست خورده اش میپرسم.درضمن نوشتن رزومه بیشتر از همیشه به آدم میفهمونه که مقصدی تو زندگی نیست و زندگی همون سفر،همون جاده یا همون مسیری که داریم هر لحظه طی میکنیم چون تمام افتخارات در بهترین صورت آکادمیکشون تبدیل میشن به چند کلمه(به عنوان مثال برنده جایزه نوبل شیمی 2018 به پاس. . .)عمری کار و زندگی و تلاش و کوشش مطمئنا اگر برای اون یک عنوان باشه(احتمالات کسب اون عنوان رو هم حساب کنید) به احتمال بالا عمر لذت بخشی نخواهد بود. زندگی همین سفر و لحظه هایی ان که داریم، به بعد کنکور،بعد سربازی، بعد کار،بعد ازدواج، بعد بچه دارشدن، بعد بزرگ شدنشون، بعد ازدواج کردنشون، بعد دیدن سالم نوه، بعد ملاقات صمیمانه با حضرت عزراییل(احتمالا بعضی ها تا در بغل حوریان و غلمان بهشتی آروم نگیرند مطمئن از لذت بردن از زندگی نمیشن)موکولش نکنیم. از زندگی لذت ببریم و به تعداد شکست هایی که خوردیم فکر کنیم و ازشون استفاده کنیم تا به کامیابی(نه صرفا پیروزی) در زندگی برسیم.


پی نوشت: از صدرا صفادوست عزیز بابت حل مشکل تایپ یکی از حروف که باعث میشد خیلی کلمه های جایگزین پیدا کنم، ممنونم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۶
بهنام فلاح

پیش نوشت: ایده اصلی این متن از خبر مبتلا شدن مریم میرزاخانی به سرطان اومد تو فکرم. ریاضیدان 40ساله با کلی افتخارات که میدونید(اگر نمیدونید هم خب مطالب و گفت و گوهایی ازش میتونید در اینترنت ببینید).امیدوارم که حالش رو به بهبودی باشه یا حداقل سرطان خوش خیمی باشه تا بتونه مداوا بشه و به وضعیت عادی برگرده.

متن اصلی: سی تی اسکن رو میبینم. به دقت نگاه میکنم و می شمارم؛ یک، دو، سه و ... ده تا غده در کبدم هست. تشخیص پزشکان سرطان لوزالمعده است.صرفا 4درصد از افراد میتونن ازین بیماری جا سالم به در ببرند. عمدا فعل های بالارو با اول شخص مفرد نوشتم تا بدونیم هرکدوم از ما میتونیم روزی در اون وضعیت باشیم. فرض کنید 3تا بچه پنج، سه و یک ساله هم داشته باشید و فقط شش ماه در این دنیای فانی فرصت زیست داشته باشید؛ با زن/مرد مورد علاقه تون هم ازدواج کرده باشید و بدونید آخرین تولدش رو میتونید جشن بگیرید یا همسرتون آخرین هدیه تولدتون رو باید بهتون بده؟(خیلی تلخ شد؟!) خب الان چیکار میکنید؟ برای این فرصت باقی مانده چه چیزی میاد توذهنتون؟

امروز شاید بعد مدت ها نشستم و کتابی رو تموم کردم. کتاب ((آخرین سخنرانی)) از رَندی پُش استاد علوم کامپیوتر دانشگاه کارنگی ملون که در 47 سالگی فهمید سرطان لوز المعده اش به مرحله بدون درمان رسیده و باید حیات فانی را بدرود گوید .وقتی این رو میفهمه که فقط 6ماه فرصت داره دو راهکار میاد جلوش: یا اینکه با غم و غصه و اندوه این فرصت رو  بسوزونه یا هم اینکه تجربیات و آموخته هاش رو مثل انداختن یه نامه توی بطری به دریا، به دست آیندگان و بچه هاش برسونه. اون به خوبی میدونسته که مرگ انسان هارو متمایز نمیکنه چون به هرحال همه میمیرن اما همه زندگی نمی کنند. ازهمون روز ها شروع میکنه به ضبط ویدیو هایی برای بچه هاش در آینده بدونن پدرشون چی فکر میکرده و قرار بوده چیا بهشون بگه(البته که همش رو نمیشه تو ویدیو ضبط کرد و گفت). و همچنین دانشگاه کارنگی ملون برای همه استاد ها درزمان بازنشستگی سخنرانی ترتیب میداده تا  دستاورد های حرفه ای و شخصیشون رو ارایه بدن. فرق ایشون با بقیه این بود که این واقعا آخرین سخنرانی ش بوده. کتاب در 6 فصل تنظیم شده و راجع به نحوه مواجهه شدن با این بیماری و نقش جِی (همسرش) و نحوه گذران زندگی و ماجراها و درس های آموخته ش از زندگی است. این کتاب در بهبود مدل ذهنی شما در نوع نگاه به مرگ،زندگی و کودکی و نحوه رویاپردازی بسی موثر خواهد بود. درضمن رندی از اینکه سرطان گرفته تا اینکه با ایست قلبی یا تصادف مواجه بشه راضی تره. چون بهش چند ماه فرصت این رو داده که تدریجی از خانواده ش جدا بشه، با همسرش به سفرهایی بره که اصلا قبلا نمیرفته و قدر زندگی رو بسیار بسیار بیشتر بدونه. البته روز ها وشب های بی قراری زیادی هم داشتن و همه چیز هم به خوبی و خوشی نبوده اما استقامت و پایداری ش مثال زدنیه.در جهت حمایت از ناشر و مترجم و بخش نشر چه بهتر که کتاب رو بخرید و بخونید.

آخرین سخنرانی،نشر دایره،مترجم صدیقه ابراهیمی

. . . .دیوارهای بلند را نساخته اند تا مانع رسیدن ما به رویاهایمان شوند. دیوارها را ساخته اند تا با سخت کوشی و عبور از آنها، به خود و دیگران نشان دهیم که رویاهایمان چقدر برایمان مهم هستند. دیوارها مانع ما نیستند. دیوارها وجود دارند تا مانع کسانی شوند که به اندازه ی ما، رویاهایشان را دیوانه وار دنبال نمیکنند

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۲
بهنام فلاح

گفت و گویی که خواهید خوند سوالای من ازسرتیم ماموران نیروی انتظامی(گشت امنیت اخلاقی) بود و در سنگ فرش شهر تبریز ساعت20:32 امروز انجام یافته است:

+ سلام حاج آقا خسته نباشید، من یک سوال داشتم.

 *بلی بفرما جوان

+عرضم به خدمت ما پسرا میتونیم شلوارک بپوشیم؟

*نه معلومه نه

+ خب اخه خانوم ها تا سال پیش از رو مچ بود شلوارشون،امسال پایین ساق هست(در حالی که دارم با دستم نشون میدم اندازه مورد نظرم رو) تا 3سال با همین بالا رفتن میشه شلوارک، باز م ما نمیتونیم شلوارک بپوشیم؟

*ما باید خودمونو حفظ کنیم اونا هم در همین سطح میمونن و بالاتر هم نره خوبه.

نمیدونم شما از مضمون گفت و شنود های بالا چی برداشت می کنید یا تو دلتون میگید خب تو نگاه نکن و این حرفا که من منظورم اون حرف ها نیست صرفا احساس میکنم این روز ها که در برخی محافل حقوق زنان در بوق و کرنا میشه یکم هم از حقوق مرد ها باید صحبت بشه و  دید صدقه ای به زنان هم از طرف خود زنان برداشته بشه منظورم از دید صدقه ای چیه:

-در دانشگاه و موقع بستن لیست برای انتخابات تشکل ها گفته میشه یه خانوم هم حتما باشه. خب عزیز من اگر خانوم ها توانمند هستند که میتونن همه لیست هم باشن و اگر نیستن حتی اون یه نفر هم نباید باشه. در ضمن اگر نسبت جمعیتی نصف نصف که باید نصف لیست اونجوری باشه.

-در ابعاد بزرگتر حرف و حدیث های این روزها در ارتباط با تشکیل کابینه دولت دوازدهم با وجود حتی زنان که انگار به نوعی گدایی وزارت تبدیل شده بود و حتی دوستان قلم به دست هم حمایت میکردند. به نظر بنده در انتخاب برای هر منصبی بحث شایستگی و شایسته سالاری بدون در نظر گرفتن جنسیت باید مد نظر باشه. احساس میکنم این دیدگاه صدقه ای نوع جدیدی از پایمال شدن حقوق زنان میتونه باشه که خود جنس مونث هم دامن میزنند بهشون. البته شاید بگن که نه خب این حرکت پله ایه و امروز دو نفر بعد چند نفر و این ها که بحث من زیر سوال بردن تفکر هستش و نه تاکتیک مورد نظر. در ضمن قصدم از بحث بالا زیر سوال بردن وجود آزادی پوشش یا عدم آن(بدون در نظر گرفتن اعتقاد شخصی) نبود و(قسمت شوخی) بحثم این بود در قضیه پوشش میتونیم ما هم از امسال شلوار کوتاه رو امتحان کنیم تا به شلوارک برسیم در سالا های آینده. وگرنه این بحث حقوق پوشش زنان با این سرعتی که پیش بره برخی از محله های کشور هلند(برای خوانندگان اهل دل) برای مدل برداری میان به محله های کشور عزیزمون و باز ما با شلوار جین و حداکثر تی شرت داریم میگردیم.

پی نوشت: وجود اخلال در دستگاه های مرکزی فرهنگی نتیجه ای جز این نسل دهه 80 با ویژگی های عجیب و غریبش نخواهد بود. به قول پیام های تلگرامی، نسل 60 و اوایل دهه 70داداش کایکو و نماینده حاکم بزرگ میدیدن این(کلمه ای بی ادبانه) شدن، نسلی که جاستین بیبر و لیتو(این چرا خداییش؟باز قبلی بهتر بود) اوج آمالش باشد انتظاری ازش نمیرود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۵
بهنام فلاح

پیش نوشت: بنا بر تجربه دوستان وبلاگ نویس قدیمی، بهتر است تیتر نوشته را جایی نوشت و پس از 3روز چکش کاری ذهنی مطلبی نوشت ولی به دلیل مبارزه(آره واقعا مبارزه است) با به تعویق انداختن حتما باید مینشستم و مینوشتم.

متن اصلی: درد اندک دندان باعث شد تا رهسپار مطب دندان پزشک شده و سپس به تهیه عکس رادیولوژی مبادرت ورزم.شلوغ بود و افراد منتظر. وجود چند مجله دانستنی ها بر روی میز میتوانست نگذارد زمان به بیهودگی بگذرد. جدیدترین شماره را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم و مطالب مفید و جالبی هم بود:

اول: اینکه لزوما هرچیز جالبی مفید نیست و هرچیز مفیدی هم لزوما جالب نیست. برای مطاله بیشتر تمرین های تسلط کلامی متمم مراجعه شود.(منظورم جدی گرفتن استفاده صحیح از کلمات بود)

دوم: از چیزهای مفید میتوان به تحقیقات جدید در ارتباط با گیاه خواری و انواع آن اشاره کرد. نتیجه بررسی ها به استفاده کم از گوشت قرمز اشاره داشت(بین 80تا 160 گرم در روز) و حذف مطلق گوشت قرمز به نتایج مثبتی هم منتهی نمی شود.(البته اگر گیاه خوار هستید و دلیل تغذیه ای دارید وگرنه دلایل دیگه اعم از رحم و عطوفت رو اشاره نکرده بود)

مصرف بیش از پنج نوبت قهوه روزانه(میزان دقیق یاد نیست، ببخشید) توصیه نشده است و همچنین استفاده کالباس به طور متوسط بیش از 2ورق در روز میتونه مشکلات جدی رو برای سلامتی ایجاد کنه.

خب شاید این هارو میدونستید و یا بر اساس استدلال هایی اعم از اینکه پارازیت مارو نکشه، آلودگی هوا میکشه و ... اسم قاتل های بالقوه ایرانیان رو به رخ بنده میکشید حرفی ندارم.

سوم:خب نوبت بحث جالبه...همونجور که گفتم تفاوت های بسیاری بین مسایل مفید، جذاب، کاربردی، سخت فهم و ازین قبیل کلمات هست.

تا الان فکر کردید مجوع اعداد 1 تا بی نهایت چند میشه؟

شاید اولین چیزی که به ذهنتون میاد خود بی نهایته یا یه عدد با تعداد زیادی صفر و رقم و عدد.یا اینکه یه 1 اینور صفحه بنویسیم سه نقطه بذاریم و بگیم خیلی زیاده.

خب باید خدمتتون عرض کنم نه هیچ کدوم این ها نیستند. اول اینکه عدد مورد نظرمون کسری هست. دوم اینکه عدد مورد نظر قدر مطلقش بین صفر و یکه و از همه جالب تر منفیه. بلی مجموع اعداد 1تا بی نهایت میشه: منفی یک دوازدهم. این مطلب صرفا ازون جهت میتونه تلنگری بر ذهن باشه و از جذابیت به مفید بودن تبدیل شه که هروقت هرچیزی رو بدیهی فرض کردیم یک مکثی بکنیم، اندکی فکر کنیم، اندکی وایستیم و فکر کنیم چقدر اطمینان داشتم که مجموع این عدد ها یه چیز خفن بزرگ میشه اما چی شد؟ لان به این مساله بدیهی که میخوام در موردش حکم صادر کنم و حرفی بزنم یا هرعمل در ارتباط با اون پدیده ببینم آیا علم و آگاهی مورد نظر در ارتباط با اون رو دارم یا نه. پس میتونه حداقل یه نتیجه مفید و حتی کاربردی داشته باشه.

چهارم: این بخش نه مفیده نه جذاب، نمیدونم رده بندیش چیه ولی در ارتباط با امانویل مکرون رییس جمهوره فرانسه است. و میتونم بگم بیشتر حس درونیمه و زیاد تحلیل مستدل منطقی نیست. به تجربه(اندکم) متوجه شدم که گاهی یک نماینده، یک سمبل یا یک نشانه از یک جامعه آماری وسیع میتونه حس درونی ما هارو نسبت به کل اون جامعه آماری تغییر بده.(البته اینکه ذهن انسان برای راحتی در قضاوت و تحلیل به طبقه بندی روی میاره و دچار استریوتایپ میشه همیشه در ذهنم هست).

خب حس خودتون رو نسبت به آمریکای دوران اوباما و آمریکای دوران ترامپ بررسی کنید. الان هم فکر کنید به سارکوزی و اولاند و ماکرون. اگر اندکی اهل دنبال کردن اخبار سیاست و مسایل روز باشید به نظرم باید حس و حالتون نسبت به ماکرون خیلی بهتر از حس تون نسبت به اولاند باشه. کسی که تو 39سالگی خیلی خیلی از تجربیات و پست های مهم رو داشته و داره و به نظرم شاید میخواد(تا الان تونسته احتمالا) فرانسه رو به مرکز پژوهش های زیست محیطی و تغییرات اقلیمی تبدیل کنه. چیزی که شاید ترامپ متوجهش نشده و نمیشه که جهان آینده به احتمال بسیار مذاکرات سر نفت و منابع انرژی نخواهد بود چون باید زمین و محیطی برای زندگی باشه تا بشه به این موارد هم رسید. البته قابل به ذکر است که در شکل گیری بحران هایی مثل جنگ سوریه و شکل گیری داعش، خشکسالی و از بین رفتن صنعت کشاورزی و انباشت حاشینه نشینی رو نمیشه نادیده گرفت(عامل اصلی نیستن ولی کاتالیزوری جهت جذب سریع نیرو بوده اند).دولت فراسنه به هر طرح پژوهشی قراره بین 1 تا 1و نیم میلیون دلار بودجه اختصاص بده. اسم سایتش رو هم گذاشته MAKE OUR PLANET GREAT AGAINکه یه نوعی تیکه به شعار ترامپه. به عکس های اجلاس چند روز قبل مونیخ رو نگاه کنید. از روی عکس نمیشه گفت اما با توجه به اوضاع احوال جهان آمریکا دیگه به تنهایی مرکز جهان نیست.

پی نوشت طنازانه:دوستی گفت این ماکرون خیلی زرنگه و من از اولش میدونستم. گفتم از کجا میدونستی؟ فرمود کسی که تو 15سالگی مخ معلم 39 ساله ش رو بزنه محشره پسر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
بهنام فلاح

مدتی میشد که تمام پست هایم را از اینستاگرام برداشتم و صرفا مانده یه عکس و لینک وبلاگ و یک قطعه شعر. قبل از آن هم به تلگرام در اواخر هفته سر میزدم که بنا بر ملاحظاتی کاری(شاید یکم هم وادادگی جلوی دوپامین های ماخوذه از تلگرام)حضورم بیشر شده است(فقط دسکتاپ).توییتر نداشته و ندارم و سوآرم شاید یکی از بی مفهوم ترین برنامه هایی است که تا به حال دیده ام(یا حداقل من مفهومش را درک نمیکنم یا چنان به حدی از ابتذال در کاربرد رسیده است که برای اعلام مکان جهت گیری در تخت خواب فرد مورد نظر بکار میرود)خب تا اینجا شاید بگویید به ما ربطی ندارد(در حالت مودب) ولی بیشتر قصد نوشتن در این مورد را داشتم که تا الان از خودتون پرسیدید که چرا من باید در چنین شبکه هایی باشم؟ لزوما به چه دلیل باید اکانت ایسنتاگرام داشته باشم یا توییت کنم یا مثلا به من چه که یک دوست مشاهده شده در یک مهمانی دیشب شام چه خورده و درکجا بوده؟ یا استوری های حکمت آمیز از دوستان و بدتر از همه(این یکی خداییش خیلی حرصم داده) مفهوم استوری گذاشتن هنگام رانندگی با یک آهنگ چی هست؟خودشم نه منظره ای هست،نه مفهوم خاصی. تا اینجا مشکل کار من هستم؛یعنی خب انگار بقیه با این کار مشکلی ندارند ومیتوانند به من بگویند خوش گتدین! سویموسن باخما! که من هم در راستای پوشاندن جامه عمل به چنین تصمیمی همین کار را انجام دادم.از حق نگذریم اگر این شبکه های اجتماعی نبودند احتمالا نرخ ازدواج از همینی هم که الان هست پایین تر میشد و اگر خدایی نکرده سیاستگذار سوآرم بفهمه که جوانان غیور ایرانی چه استفاده های مفیدی در جهت بسط فناوری انجام دادند احتمالا تا آخر عمر خودش رو ممنوع التکنولوژی میکرد.در کل حرفم این نیست که شبکه های اجتماعی بدند و زشت و اه و پیس،مشکل جای دیگری است( به قول صدرا علی آبادی). ما قبل از تلگرام هم کتاب منتهی به بهبود رفتار نمیخواندیم(نگفتم صرفا خواندن کتاب و حمال کتاب بودن)ما قبل از ورود به توییتر هم صرفا با کف سیاست آشنا بودیم نه با حسین بشیریه و همایون کاتوزیان. اوج فعالیت سیاسی هم شده 140کاراکتر که گاها تاثیر هم میگذارد اما صرفا از باب شخصی عرض میکنم بودن در چنان فضایی نمی ارزد. باتوجه به زمانی که میگذاریم،صرف میکنیم.ترجیح میدهم بیشتر با مفاهیم پایه ای تر و مسایلی که تصویری شفاف تر و ارزنده تر دارند وقت بگذرانم.صرفا دلنوشته ای بود تا بگویم عمرمان را سر مسایل بیهود تلف نکنیم که اگر صرفا در اتاق بنشینیم و به آهنگ گوش دهیم بهتر از شوآف های اینستاگرام است. این هم جمله اخر از وبلاگ صدرا:

هر صدوچهل کاراکتری که از زندگی روزمره یک انسان معمولی در توییتر میخوانیم، صدوچهل کاراکتر از هزاران کتابی  است که میتوانستیم به جای آن توییت بخوانیم و نخوانده‌ایم. خیلی از آن کتابها شامل ایده‌هایی هستند که ممکن است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر بدهند و توسط افراد بزرگ تاریخ نزد ما به امانت گذاشته شده‌اند.دفعه‌ی بعدی که توییتر را باز کردید به این موضوع فکر کنید.

دفعه بعدی که تلگرام و اینستاگرام و سوآرم را هم بازکردید به این ها فکر کنید و به وبلاگ پایین هم سر بزنید اگر فرصتی داشتید.

  https://sadraa.me


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۱
بهنام فلاح

همینجوری!

خیلی وقت بود چیزی در اینجا ننوشته بودیم، از شما چه پنهان رمز عبورم برای مدیریت وبلاگ، هم از خاطر من هم از حافظه دیجیتال لپ تاپ به لقالله پیوسته بود. به هرحال قرار بود اینجا تبدیل به تولید محتوایی در سطح نوشته های روزمره مان شود اما نمیدونم واقعا دلیل کم کاری تمبلی بوده یا وجود جانشین هایی مثل تلگرام یا احساس نبودن مخاطب یا نمیدونم.

دارم فکر میکنم به خیلی چیزا ؛ همین الان خبر سوختن برج گرنفل در لندن رو دارم میبینم؛ و به عکس العمل های ما بعد از حادثه پلاسکو فکر میکنم؛ لندن در قرن 17م که یک آتش سوزی از یک نانوا شروع شد و 4روز لندن در آتش سوخت و 80000نفر خانه شون رو از دست دادند. 350سال ازین حادثه گذشته و در لندن چنین اتفاقی افتاده. نمیدونم نژاد پرست های لندن یا ضدمسلمان ها الان موضع گیریششون علیه صادق خان چیه و یا تو تاکسی های معروف لندن که شهر ما هم دو تا ازونا وارد کرده؛وقتی توشون میشینی میگن کار خودشون بوده یا نه؟(در حین نوشتن جمله بالا یکی از اقوام خبر میدهد که به دلیل تعداد زیاد مسلمان در ساختمان احتمالا کار کار خودشون بوده)

به قول دولت آبادی به تمام پدیده های اطرافم احساس جهل دارم، نمیدونم چرا اومدم اینارو نوشتم یا کسی که میخواد اینارو بخونه واقعا قراره چه استفاده ای بکنه؛صرفا میخواستم نظرتون رو بدونم که دلیل حجم بالای مهاجرت ها از وبلاگ به یاهومسنجر بعد ها به فیس بوک و اینستاگرام و توییتر چی بوده؟ چه تغییراتی رو مشاهده کردید؟ چه محتوایی رو در طی روز مصرف میکنید؟

معمولا موقع غذا خوردن به اینکه چی داریم میخوریم و چه بیماری هایی احتمالا ممکنه همراهش باشه باهامون هست؛ چرا به محتوای دریافتی ذهنمون بی توجهیم؟ و چرا های دیگر.

میخواستم از فرصتی که برای خوندن این متن گذاشتید تشکر کنم اما دیدم آیا اینقدر به وقتمون حساس هستیم که این 5دقیقه رو غنیمت بدونیم یا صرفا یه حرکت برای جلب مخاطبه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۱
بهنام فلاح

      در گذر از جلوی لاله پارک(برای دوستان از شهرهای دیگر عرض کنم که لاله پارک یک مجتمع شاید کوچکتر از کوروش و پالادیوم در تهران باشد) و در ترافیک همیشه مانا ی آخرهفته اش یک بیلبورد تبلیغاتی خیلی نظرم رو جلب کرد:

بی ام و

     

      تبلیغ روی بیلبورد مربوط به کاپشن چرم و کفش و کیف مسایل روزمره نبود، همانطور که در عکس میبینید دو عکس شیک و براق که البته دوربینم چندان کیفیت خوبی برای تصویر گرفتن نداشت رو زدن روی بیلبورد، به ذهنم اومد خب؛ لزوما من آموزش مدیریت کسب وکار ندیدم و در ارتباط با روش های تبلیغات موثر و هزینه های سازمان و این مسایل اطلاع چندانی ندارم، صرفا دوتا مساله نظرم رو جلب کرد:

       اولی اینکه پیام تلگرامی مضمون بر این بود که روزی از مالکان کارخانه لامبورگینی پرسیدند چرا تبلیغی در تلویزیون ندارید؟ اونام گفتند که کسایی که پول خریدن لامبورگینی رو دارند لزوما به تلویزیون نگاه نمی کنند(احتمالا در صورت داشتن وقت برای تفریح هم تلویزیون، گزینه تک رقمی شون هم نخواهد بود)

       دومین مساله این بود که در همون ترافیک دور و برم رو نگاه کردم، تا نوع ماشین های دور و برم رو ببینم، به ندرت در اون ترافیک ماشینی به قیمت 200میلیون تومان به چشمم میخورد، با یک تخمین از نزدیک به 15ردیف 10تایی ماشین حتی 3عدد هم ماشین با قیمت مذکور وجود نداشت.(صرفا فضای نمونه ام همون محل بود.داخل شهر میدونم ماشین گرون تر ازین حرفا هست)

       خب شاید تا الان متوجه شده باشید چی خواستم بگم ولی خب از بابت تمرین نوشتن باید عرض کنم محضرتون که به سایت نمایندگی بی ام و هم رفتم و متوسط قیمت ماشین ها 500میلیون تومان بود، حالا شما خودتون رو بذارید جای یک فردی که به عنوان مثال حاضر و قادر است 500میلیون پول برای ماشین بده(احتمالا تا اونموقع چنین فردی با انواع اقسام برندها آشناست و از پشت کوه نیومده)و داره از زیر این بیلبورد اگه سرعتش زیاد نباشه و ببینه این رو رد میشه، واقعا آیا میگه: ای وای چه خوب شده اینجا بی ام و بود؟ چرا تا الان نشناخته بودمت؟ تو کجا بودی تا حالا؟وای 500میلیونم مونده بود تو یادم انداختی؟

و سوالاتی که ذهن منو درگیر خودش کرده:

چند درصد از قشری که میتونند ماشینی با چنان قیمت ها بخرند از زیر اونجا رد میشن؟

اثربخشی اون تبلیغات چقدر بوده؟(با ثابت بودن شرایط چقدر اون بیلبورد ها برای افزایش فروش یا عرضه برند موثر بوده؟)

آیا بی ام و واقعا نیازی به تبلیغ با بیلبورد در جامعه فعلی ایران داره؟یعنی یا ناشناخته است یا مطرح نبوده یا برای افزایش فروش بوده؟

        و مهمتر از همه این که آیا این نمایندگی های بزرگ که خب از لحاظ مالی به قطع وضعیت خوبی دارند چقدر با روش های بازاریابی آشنایی دارند؟ و یه لحظه فکر کردم که به قطع اگر دیدگاه ما در استفاده از مسایل روز علمی عوض نشه با وجود امکانات و پول میتونیم بی ام و رو هم در این مرزهای جغرافیایی به چالش ناکارآمدی بکشونیم؛ احتمالا این وسط کسی که سود برده شهرداری و شرکت مشاوره عزیز بوده و باقی جهت دلخوشی و رفع بیکاری پنهان اقدام به این موضوع کردن.

پس نوشت: اگر دوستی در ارتباط با اثربخشی این نوع تبلیغات مطلعه بهم بگه تا نظراتم رو اصلاح کنم در صورت لزوم.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۴
بهنام فلاح

     آن چه که امروز مرا به نوشتن این مطلب واداشته است اندیشیدن به این موضوع است که چرا در بیشتر عرصه ها و شئون بشری(سیاست،فرهنگ،هنر و...)انسان سال ۲۰۱۷ میلادی این قدر سطحی به مسائل نگاه میکند و از این در سطح ماندن لذت همم میبرد.

     مثلا حتی به چند قرن که نه به همین قرن ۲۰ام میلادی نگاهی بیندازیم میبینیم از سیاستمداران باهوشی چون چرچیل و روزولت ؛در سال ۲۰۱۷ رسیده ایم به دونالد جی ترامپ!! آدمی که قطع شدن باران هنگام سخنرانی اش را نظر ویژه خداوند به خودش میداند و ما ایرانیان را بیشتر از پیش یاد معجزه هزاره سوم و هاله نورش می اندازد!!

     یا اصلا از سیاست دور شویم !در عرصه هنر از هنرمندان آزادی خواهی چون جان لنون به خوانندگانی چون جاستین بیبر!

آیا با من موافق هستید؟! آیا این ها یک روند عقب گرد را نشان میدهد یا صرفا یک رویداد عادی و طبیعی است؟!

     به نظرم اصالت تفکر بشری زیر سوال رفته است. با ظهور عصر تکنولوژی و ارتباطات ؛تبلیغات بی وقفه که از چپ و راست میبارند باعث میشود انسان ها کمتر فکر کنند و بیشتر همانند ماشین هایی بی اختیار هدایت شوند‌ و آن تاثیری که باید داشته باشند را نداشته باشند!

     همانند سیاهی لشکری که در جلوی صحنه نقش آفرینی میکند ولی توسط کارگردان از پشت صحنه به بازی گرفته میشوند!

هر چه باشد به نظرم باید از این بازی بیرون آمد.

سواد جمعی که متکی به اینترنت و تلویزیون باشد نتیجه ای بهتر از این نخواهد داشت!

باید بازگشت!

بازگشت به کتاب و اندیشه های مستقل!

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۸
مهدی هاشمی فرهمند

سلام، سلام، سلام مجدد

     بعد از چندین ماه دیگه بالاخره تصمیم گرفتم به هر نحوی شده(حتی نصف شب ساعت 1ونیم) یه جون تازه ای به وبلاگ بدم و از آران نصیری و مهدی هاشمی عزیز هم خواهش میکنم که دیگه از بند بسیار بسیار رسمی نوشتن خودشون رو رها کنند و باز شروع کنیم از نون نوشتن تا آخرین آجر دیوار کج ثریا رو بنویسیم و بنویسیم  و بنویسیم. یک نکته ای هم باید بگم که تمام نوشته ها، نظرات، آرا، عقاید و مطالبی که مینویسیم و نشر میدیم صرفا مربوط به بازه مشخصیه که به نوشتن منجر شده  و ممکنه دچار تغییر، تعدیل، تعویض،ترکیب بشه(سست عنصر نیستیم ها، فقط به بروز رسانی عقلانی مبتنی بر وقایع و حقایق متبادر به ذهن معتقدیم)

پس نوشت: آیا میشه در دوران ترامپ و عباس جدیدی اصلا ساکت بود؟

از توجه تون ممنونم!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۸
بهنام فلاح

     یک هفته از توقیف شدن روزنامه ی قانون می گذرد. می خواستم خیلی زودتر از این ها در این مورد مطلبی منتشر کنم ولی منتظر ماندم تا بسیاری از گفتنی ها گفته شوند و بعد بتوان شاید از زاویه ای دیگر نیز به این موضوع نگریست.. زاویه ای کم تر پرداخت شده ولی نه خیلی بدیع!

     بلافاصله بعد از شنیدن خبر توقیف این روزنامه اوّل همان سوال ساده ی همیشگی به ذهنم آمد که: چرا؟ اغلب با این سوال به دنبال علت می روم و بعد سوال اساسی دیگری به ذهنم می آید که: چگونه؟ ذیلاً کمی از این روند چرایی و چگونگی که بر من گذشت می نویسم.

     گزارشی که مطبوعات منتشر کرده اند عموماً و عیناً اینگونه است: "نظر به اعلام جرم سازمان اطلاعات سپاه و معاونت حقوقی و امور مجلس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علیه روزنامه قانون دایر بر افترا و نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی، مستنداً به بند 5 اصل 156 قانون اساسی در راستای وظایف قوه قضائیه در پیشگیری از وقوع از جرم و در راستای ماده 114 آئین دادرسی کیفری ، روزنامه قانون توقیف می‌باشد."

      امّا بند 5 اصل 156 چیست؟ اصل 156 قانون اساسی می‌گوید:

قوه قضاییه قوه‏ای است مستقل که پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت و عهده‏دار وظایف زیر است‏:

 1 - رسیدگی و صدور حکم در مورد تظلمات، تعدیات، شکایات، حل و فصل دعاوی و رفع خصومات و اخذ تصمیم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبیه، که قانون معین می‌کند.

2 - احیای حقوق عامه و گسترش عدل و آزادیهای مشروع.

3- نظارت بر حسن اجرای قوانین.

 4- کشف جرم و تعقیب مجازات و تعزیر مجرمین و اجرای حدود و مقررات مدون جزایی اسلام.

5- اقدام مناسب برای پیشگیری از وقوع جرم و اصلاح مجرمین.

     و ماده ی 114 آئین دادرسی کیفری عبارت است از:  جلوگیری از فعالیت تمام یا بخشی از امورخدماتی یا تولیدی از قبیل امورتجارتی، کشاورزی، فعالیت کارگاه ها، کارخانه ها و شرکت های تجارتی و تعاونیها و مانند آن ممنوع است مگر در مواردی که حسب قرائن معقول و ادله مثبته، ادامه این فعالیت متضمن ارتکاب اعمال مجرمانه‏ای باشد که مضر به سلامت، مخل امنیت جامعه و یا نظم عمومی باشد که در این صورت، بازپرس مکلف است با اطلاع دادستان، حسب مورد از آن بخش از فعالیت مذکور جلوگیری و ادله یادشده را در تصمیم خود قید کند. این تصمیم ظرف پنج روز پس از ابلاغ قابل اعتراض در دادگاه کیفری است.

     در اینجا قصد ایراد وارد کردن به قوانین را نداریم. هرچند بسته به نگرشمان می توانیم و حتی به عنوان اعضای جامعه مختاریم این کار را هم انجام دهیم ولی در اینجا صرفا روند تفکری آزاد را بر این مساله بر می گزینیم. خوب است در اینجا به دو اصل از فصل 3 قانون اساسی نیز اشاره کنیم:

اصل‏ بیست و سوم: تفتیش‏ عقاید ممنوع‏ است‏ و هیچکس‏ را نمی توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏
عقیده‏ ای‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار داد.

اصل‏ بیست و چهارم: نشریات‏ و مطبوعات‏ در بیان‏ مطالب‏ آزادند مگر آنکه‏ مخل‏ به‏
مبانی‏ اسلام‏ یا حقوق‏ عمومی‏ باشد. تفصیل‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند.

      با نگاهی گذرا به دو اصل پیاپی فوق خیلی ساده در میابیم که مطابق قانون اساسی: هر کس می تواند هر عقیده و اعتقادی که می خواهد داشته باشد و با آن زندگی کند ولی به محض اینکه خواست آن را نشر کند و عقیده اش را در معرض عموم قرار دهد؛ یعنی از مطبوعات و نشریات و احتمالا سایر رسانه ها  استفاده کند، زیر نظر چشم های قانون قرار خواهد گرفت، چشم هایی که عینکی به چشم دارند که یک شیشه اش از جنس ایدئولوژی اسلامی و شیشه ی دیگرش از جنس حقوق عمومی مردم است. قطعا روی تعبیری که قانون از ایدئولوژی و حقوق عمومی دارد نیز می توان بحث کرد که از آن می گذریم. موضوع این است که شما نمی توانید هر طور که می خواهید نظرتان را که از عقیده یا اندیشه تان نشات می گیرد آزادانه در جامعه رها کنید؛ حتّی اگر حبس شدن آن عقیده در درونتان مساوی با به چرک نشستن آن باشد!

     آنچه در بند فوق شرحش رفت نگاهی بود که می توان به قانون داشت. اینکه قانون اساسی و بندهایش تعبیری را آزاد می گذارند که اگر کسی که نظرات غیر ایدئولوژیک معروف اسلام، عقیده ای متفاوت و یا حرفی که ممکن است از آن برداشت های مختلف شود، دارد در جامعه لب به سخن بگشاید، به منافع عمومی تجاوز کرده و احتمالا قصد مشوش کردن اذهان عمومی را دارد. همین قابلیت قانون دست سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اطلاعات سپاه، معاونت فلان جا و بهمان ستاد و غیره و غیره را باز می گذارد تا با برداشت فوق از هر موسسه ای که کارش انتشار اندیشه، طنز، حرف مفت، حرف حق و در یک کلام سخنی که در برهه ای از زمان از نویسنده ای زده شده  است شکایت کند. شکایت روندی قانونی دارد که در هر مملکتی توسط مراجع قضایی پی گیری و اجرایی می شود. در ایران متاسفانه این روند به سرعت و با نهایت شدت و اغلب از آخر شروع می شود. اینکه بلافاصله اعلام جرم می کنیم و در کارها وقفه ایجاد می کنیم، توقیف می کنیم. اینکه بلافاصله می بندیم، می گیریم، می بریم و . . .

     بدون هیچ ادعایی نظرم این است که تا زمانی که اتهام کسی اثبات نشده نباید جلوی کارش را بگیریم. فکر می کنم قانون نیز با تمام قاطعیتش، این موضوع را تایید میکند. ولی در ایران برخورد با هر اتهامی بلافاصله اعلام جرم و اعمال قانون است. هر عقل سلیمی می پذیرد که تصمیم از روی ظن و گمان منطقی نیست، نه برای قانون و نه برای شاکیان! آوردن داستانی نیز شاید خالی از لطف نباشد:

     مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.

پائولو کوئیلو میگوید: «همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم.»

     هرگز نمی خواهم نوشته ام عطر و بوی صرفا سیاسی، صرفا فرهنگی یا صرفا هر چیزی بگیرد! چه ذهن انسان با مجموعه ای از این مفاهیم درگیر است که در سطح جامعه نیز بر یکدیگر اثر می گذارند. مثل همیشه به خودمان برگردیم. وقتی همه چیز اینقدر نسبی است و از هر کلامی می توان هزار و یک برداشت داشت؛ چرا انسان باید شک و شکایت کند؟ اگر قدرت سخن گفتن به همه ی ما داده شده است خب ما نیز سخنمان را بگوییم. چرا مانع کار دیگران می شویم؟ می توانیم اصلا کار خویش را پیش قانون نبریم که ضعفش را به رخمان بکشد. این را تنها با این فرض مطرح می کنم که قانون و اعمال کنندگانش فقط به شکایت یک ارگان به سازمان یک مطبوعات ( یا فرد به فرد) می پردازد و قبل از آن دخالتی نمی کرده و صرفا نقش ناظر را ایفا می کرده است. خلاصه بیایید تلاشمان را بکنیم که نگذاریم در جامعه مان قانون، قانون را توقیف کند.

     سعی می کنم خیلی در این مفاهیم متلاطم شده در جامعه مان شنا نکنم که احتمالا نه شناگر ماهری هستم و نه زیاد دریا دیده ام. صرفا تنی به آب دادم و جست و جویی کردم در جهت یافتن پاسخی و مثل همیشه دریافتم که هرچند پاسخ بسیار شفاف است اما در ایران مثل الماسی است که در آب انداخته ای، از شدت زلالی نمی توان دیدش ولی شاید بشود لمسش کرد.

     یک بار در دفتر نت برداری دوستم، بهنام فلاح، جمله ای را دیدم که همواره در مواقعی این چنین، که در جامعه مان کم هم رخ نمی دهد، از ذهنم می گذرد. با این جمله به این جستارمانندِ بسیار دنباله دار پایان می دهم . . . :

     "آزادی جاییست که فاصله ی میان اندیشیدن و نوشتن، قلم باشد."

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
آران نصیری